کورش عرفانی – ۱۹ تیر ۱۴۰۵
ایران در چنبرهای از مشکلات بیرونی و درونی به سوی سرنوشتی نامشخص در حرکت است. نیرویی که بتواند کشور را از این سرگردانی تاریخی نجات دهد و در مسیری روشن و مشخص قرار دهد در چشمانداز نیست. مجموعهای از عوامل در حال تشدید این حالت بلاتکلیفی برای مملکت هستند و احتمال دارد که در ماههای آینده عناصر تقویت کنندهی آشوب و هرج و مرج و نابسامانی تازهای به آنها اضافه شود.
مروری بر عوامل مهم داشته باشیم:
۱. شرایط اقلیمی
نخست این که شرایط اقلیمی زمین رو به وخامت است. این امر هیچ بخش از جهان و از جمله آسیا، جنوب غرب آسیا و ایران را -که به طور معمول از خشکسالی مزمن و سوء مدیریت محیط زیست خود رنج میبرند- در امان نخواهد گذاشت. تاثیر مستقیم این تغییرات آب و هوایی را در قالب کمبود آب، گرما، غیرقابل استفاده شدن زمینهای کشاورزی و یا حتی ضرورت مهاجرت از مناطق غیر قابل زیست به دلیل گرمای بیش از حد، توفانهای گرد و خاک و نبود آب شاهد خواهیم بود. این یکی از آن عوامل ساختاری پایهای زیر سؤال برندهی تمدن در ایران است که نباید به هیچ وجه دست کم گرفته شود. تاثیر غیرمستقیم موقعیت اقلیمی جهانی بر ایران موضوع نگرانکنندهی کاهش تولیدات کشاورزی در سطح بینالمللی است. ایران به عنوان یکی از بزرگترین واردکنندههای مواد پایهای خوراک مردم ایران مانند گندم و جو و برنج و سویا با بازاری آشفته و قیمتهای رو به افزایش مواجه خواهد شد. در شرایطی که ایران درآمدهای ارزی کافی نداشته باشد و با در نظر گرفتن ضرورت حیاتی این مواد برای بقای حداقلی میلیونها نفر در کشور میتوان حدس زد چه شرایط دشواری در پیش رو خواهد بود.
۲. موقعیت اقتصادی
وضعیت اقتصادی جهان نیز در این میان مطرح است. اقتصاد سرمایه داری به دلیل ماجراجوییهای ضد بشری جنگافروزانهی صهیونیسم از یک سو و تسلط صهیونیستها بر ثروتها و مکانیزمهای تصمیمگیری از سوی دیگر کلیت این سیستم را در شرایطی ناپایدار قرار داده است. غارت منابع طبیعی و از میان بردن نظم ساختاری طبیعت و به خطر انداختن اکوسیستم زندگی بشر زنگ خطر را به صدا درآورده است. سرمایهداری ابراهیمی اینک نیک میداند که سیارهی زمین دیگر کشش لازم برای تامین منابع طبیعی از یک سو و دریافت و هضم زباله و بازمانده و پسماندهای سمی و کشنده و نیز آلایندههای مختلف و گازهای گلخانهای از سوی دیگر را ندارد. الگوی تولید و توزیع و مصرف در این نظام با خطر جدی و غیر قابل حل مواجه است. ردههای بالای سیستم سرمایهداری از این موضوع نگرانکننده آگاهند و در پی آن هستند که با کاهش قابل توجه شمار جمعیت جهان، تعداد مصرفکنندگان منابع طبیعی که نقشی در تولید سود برای آنها ندارند را به حداقل برسانند. آنها به خوبی میدانند که شرایط وخیم اقلیمی، از جمله گرما و آلودگی و خشکسالی و بیآبی و قحطی، صدها میلیون نفر و چه بسا چند میلیارد نفر از انسانها، در درجهی اول در کشور های فقیر و ناتوان و بعد، لایههای ضعیف و به دردنخور مانند کهنسالان و بیماران را در کشورهای ثروتمند هلاک خواهند کرد. بحران اقلیمی و اقتصادی به این ترتیب به هم گره میخورند تا زمینهساز جراحی بزرگ جمعیت جهان شوند.
این اقتصادی است که شانسی برای دوام در شکل کنونی خود نخواهد داشت و به همین دلیل طبقهی سرمایهدار صهیونیست بر آن است تا با حفظ ثروت و قدرت، اقلیت ابراهیمی را بر سرنوشت بشر و سیارهی زمین مسلط سازد. باقی آدمیان قابل حذفاند و این حذف قرار است از طرق مختلف صورت گیرد. علاوه بر فجایع ناشی از تخریب زیستمحیطی، قحطیها و گرمای غیر قابل تحمل و بیماریها و همهگیریها و واگیریهای گسترده -که در کنار آنها قتل عام کووید-19 به یک زنگ تفریح تبدیل خواهد شد- در راهند. حاکمان هیولاصفت سیستم از این امر آگاهند و با بهره بردن از رانت اطلاعاتی ماهها یا سالها زودتر از دیگران خود را برای حفظ جان و مالشان آماده میسازند. این تودهها هستند که باید به مثابه گلهای که به سوی کشتارگاه میبرند راهی بیمارستانها و به دنبال آن گورستانها شوند.
در کنار این، سرمایهداری ابراهیمی تدارک قتل عام گستردهی بشریت را از راه جنگ دیده است. جنگهای بیپایان و هر چه وحشیانهتر و پرتلفاتتر. این کاریست که با نسلکشی مردم نوار غزه وارد فاز فعال خود شده است و در حال حاضر علاوه بر غزه در کرانهی باختری، لبنان و ایران در جریان است. اسرائیل با تصرف سیاسی آمریکا، تمام توان و قدرت تخریبگر و بشرکش ایالات متحده را در اختیار گرفته و میخواهد از طریق ارتش آمریکا اهداف اسرائیل را پیاده کند. هدف، نسلکشی انسان است که از غزه تا میناب در جریان است، از خاورمیانه آغاز شده و به تدریج به سمت سایر کشورها خواهد رفت. از این پس، جنگافروزی در جهان نه نیاز به زمینه دارد و نه بهانه، بخشی بدیهی از حرکت ماشین سرمایهداری ابراهیمی برای حذف نسل انسان از زمین و برقراری حکومت نژادپرست جهانی یهود در این سیاره است. این یک نقشهی اهریمنی است که گام به گام در قالبهای مختلف صورت میپذیرد. از یازده سپتامبر تاکنون بیش از ۴.۵ میلیون نفر در خاورمیانه قتل عام شدهاند. صف کشتارگری به راه انداختهاند: یک بار به بهانهی یازده سپتامبر در افغانستان، بعد به بهانهی سلاحهای کشتار دسته جمعی صدام در عراق، بعد توسط آدمخواران داعشی که اینک حاکمان آن کشور هستند در سوریه، سپس به بهانهی هفتم اکتبر در غزه و بعد به خاطر حضور حزبالله در لبنان، یا بد بودن مادورو در ونزوئلا و یا به بهانهی فعالیت اتمی رژیم در ایران. هر بار چیزی را مطرح کرده و به واسطهی آن بخشی از تمدن انسانی را در زمین محو میکنند تا در نهایت هیچ اثری از آن نباشد. هیولاها در سیارهی زمین مشغولند.
ما در این جا با شرایطی مواجه هستیم که هشداردهنده است. برای هر کشوری در جهان این پیام را دارد که اگر قوی و منسجم و متحد و توانمند نیستید بدانید که به یک طریق یا طریق دیگر، در این موج تهاجمی ساختهی دست سرمایهداری ابرهیمی هلاک و مضمحل خواهید شد. هیچ ترحم و استثنایی در کار نیست. میبینیم که اینک از طریق ناتو و تحت امر آمریکای تصرف شده توسط اسرائیل به جان روسیه و روسیهی سفید افتادهاند. از آن سوی در حال محاصرهی چین و کره ی شمالی هستند. کشورهای دیگر مزاحم، مثل پاکستان و مصر و ترکیه، باید به طور کامل فشل و تکه و پاره شوند تا اهداف صهیونیسم به پیش رود.
وضعیت ایران
ایران هم یکی از هدفهای فعال آنها در حال حاضر است. کشور ما که توسط اسرائیل و بنا به دستور اسرائیل به وسیلهی آمریکا مورد حمله قرار گرفته است قربانی یکی از این جنگهای بیپایان صهیونیسم است؛ یا باید به خود آید و این بساط را به هم زند و یا به طور تدریجی اما کامل بمباران و ویران و از هم پاشیده و تجزیه خواهد شد. برای مقاومت کردن در مقابل این امر باید دانست شرایط داخل ایران در حال حاضر چگونه است. چند ایراد اساسی را در راستای این که چرا دست به اقدامی جدی برای نجات کشور خود نمیزنیم بررسی میکنیم:
۱. ایراد نخست در شرایط حکمرانی کشور است. یک ساختار سیاسی آشفته و به هم ریخته که نه سر آن پیدا است نه ته آن؛ نه پایین آن معلوم است نه بالای آن. کسی نمیداند که حکمران واقعی کیست و کجاست و چه میکند. مجموعهای گنگ و مبهم که میتواند با تصمیمات غلط و متضاد و ناهماهنگ خود، کشور را به معنای واقعی کلمه در معرض بزرگترین خطرات تاریخ خویش قرار دهد. در نبود تعریف و چارچوببندی از روابط و لایهها و مراکز و نهادهای قدرت، امروز نمیدانیم «نظام جمهوری اسلامی» به طور مشخص کیست و چیست. رهبری پنهان یا رهبر معلوم نیست مرده یا زندهی نظام نتوانسته هیچ ساختاربندی مشخصی را برای حرکت در مسیری تعریف شده ارائه دهد. حتی نتوانسته تصویری دال بر زنده بودن خود ارائه دهد. در چنین شرایطی بدیهی است که با سری بعدی حملات اسرائیل و آمریکا و کشته شدن و به غیبت رفتن برخی دیگر از چهرههای شاخص سیاسی و فرماندهان نظامی، چه کسی به راستی صاحب قدرت در کشور خواهد بود. این ابهام برای مملکتی با عظمت و پیچیدگی ایران به سرعت به عاملی برای آشوب سراسری تبدیل میشود که در آن صورت، دشمن صهیونیستی، با عوامل درونی خود، آن را به جنگ داخلی و تجریهی چند ده پارهی ایران بدل خواهد کرد. پس، ابهام در تعیین ساختاربندی مشخص قدرت سیاسی در ایران یک بمب ساعتی است که زیر پای کل کشور تیک تیک میکند. به نظر نمیرسد که بتوان انتظار داشت هیچ یک از مافیاهای درون نظام قادر باشد به ناگهان یا با سرعت دست بالا را پیدا و در نهایت، نظام را به یک تمامیت یکپارچه تبدیل کند. شانس یک کودتای سیاسی یا کودتای نظامی در کلیت آشفته بازار کنونی جمهوری اسلامی بسیار پایین است.
۲. ایراد دوم در اضمحلال شتابیافتهی اقتصاد ایران است. ساختارهای تولید صنعتی، کشاورزی و خدمات یکی بعد از دیگری در حال ریزش هستند و اگر این روند ادامه یابد، چیز زیادی از مثلث تولید توزیع و مصرف نیز به جای نخواهد ماند. بیکاری در حال گسترش است، تعطیلی کارگاهها و کارخانجات و مراکز تولیدی اقتصادی فراوان شده، تورم رو به افزایش و ارزش ریال در حال سقوط آزاد است و وضعیت معیشتی مردم به درجهای از وخامت رسیده که حتی خانوادههای دارای دو شغل قادر به تامین هزینههای پایهای خویش نیستند. چنین اقتصادی به سوی نوعی از درونپاشی (implosion) میرود. تبلور آن احتکار و قحطی و شورش گرسنگان خواهد بود که با خود بزرگترین آشوب اجتماعی و هرج و مرج سیاسی را به دنبال خواهد داشت. بدیهی است که در آن وضعیت به هم ریخته، ضربههای نظامی اسرائیل و آمریکا میتواند کار کشور را یک سره کند. از یک ایران ویرانشده از حیث اقتصادی و زیر بمباران هیولاهای صهیونیست چیز زیادی باقی نخواهد ماند که بتوانیم همچنان بر آن نام یک کشور را بگذاریم.
۳. ایراد سوم در انفعال جامعهای آشفته، شوکزده، خسته و سرگشته است. کسی جان و جنم رهبری و سازماندهی تودهها را ندارد و احتمال بروز یک حرکت اجتماعی گسترده و وسیع که هم بداند چه میخواهد کند و هم چگونه، بسیار پایین است. جامعه مایل نیست سرنوشت خود را به دست گیرد و آن را به شانس و اقبال سپرده و منتظر است که چرخ گردون سرانجام بعد از چند صباحی ناملایمتی سیاسی و نظامی و اقتصادی و اجتماعی و زیستمحیطی را، عاقبت معجزهوار، به میل او بگرداند. این طریق برخورد با موقعیتهای خطرناک و خطرساز -که در تاریخ ایران هم بیسابقه و بیریشه نیست- در حال حاضر در شکلهای مدرن خود شیوع یافته است. زمانی در قالب تصوف و درویشگری و عرفان بود، اینک در قالب موسیقی و سرگرمی، شعرخوانی، قرصهای آرامبخش و فضای مجازی بروز کرده است. هر کس راهی و طریقی مییابد که به مسئولیت جمعی شهروندی خویش پاسخ ندهد تا در خلوت خویش، امروز تاریک خود را در انتظار فردایی ناروشن سپری کند. این انفعال اجتماعی البته هزینهای بس سنگین برای جامعه به دنبال خواهد داشت که حتی نمیخواهد به آن بیاندیشد، اما در «ناخودآگاه» خویش به خوبی آگاه است که فقر و آشوب و قحطی و جنگ و بمباران و تجزیه و ویرانی کشور در راهست.
۴. ایراد چهارم در نازایی نخبگان جامعه است. نخبگانی که در قدرت سیاسی یا جناحهای درون آن به طور مستقیم دخیل نیستند و به طور متعارف میبایست زاینده یک موج فکری جدید باشند که بتواند با شیوع خویش در پیکر منفعل جامعه، آن را از انفعال بیرون کشد. نخبگان فکری ما البته در این عرصه علاقمند هستند اما خلاق نیستند. آنها هنوز نتوانستهاند نخ تسبیحی را که بتواند مهرههای پراکندهی جامعه و فرهنگ ایران را ردیف کند بیابند. دلیل این امر شاید ضعف تجربی یا روششناختی آنهاست. به نظر میرسد آنها با روش این کار آشنا نیستند؛ روشی که دشوار هم نیست. هر موج فکری کارآمد نیازمند یک ساختار است. زیربناییترین عنصر آن یک یا چند «ارزش مشترک» است. کافیست که جمعی از این روشنفکران دارای نفوذ و برد اجتماعی در ایران یک ارزش مشخص را تعریف کنند و حول محور آن، یک حرکت ۱) فکری ۲) رسانهای ۳) شبکهای و ۴) اجتماعی را پدید آورند. در مورد ارزشهایی سخن میگوییم که نباید پیچیده و متعدد و چندمعنا باشند. بر عکس، میبایست ساده، محدود و صریح باشند. چنین ارزشهایی البته به طور جهانشمول وجود دارند: ارزش جان انسان، ارزش کرامت انسان، آزادی، عدالت، حقوق بشر، حق تعیین سرنوشت و غیره. اما انتخاب میان آنها و بازتعریف آنها مهم است به طریقی که استفادههای نادرست گذشته از این مفاهیم که سبب بیاعتنایی تودهها به آنها شده است تکرار نشود. نیاز به برخوردی متفاوت داریم. به طور مثال، «بقای ایران به دست ایرانی». این یک ارزش پایهای است که هم ایران را به عنوان ظرف ماندگاری در بردارد و هم اراده و عمل انسان ایرانی را به عنوان مظروف آن. این ارزش مشترک میتواند توسط جمعی از این نخبگان فکری شناخته شده مورد توافق قرار گیرد و همگی به طور دسته جمعی و کمابیش هماهنگ کمر به ترویج و گسترش آن ببندند. این جمع قادر خواهد بود که این ارزش را نخست در قالب یک موج فکری درآورد که، در دنیای امروز، میتواند در فاصلهی نه چندان طولانی به یک موج رسانهای تبدیل شود. پرسشی که ترویج این فکر به طور طبیعی مطرح میسازد این است که «بقای ایران» اگر قرار باشد «به دست ایرانی» باشد، در چه قالبی میتواند صورت پذیرد. این سؤال به تدریج ذهنهای عملگراتر را فعال میکند تا به آن پاسخی درخور دهند. پیشنهادهای آنها به تدریج یک موج شبکهسازی از کسانی که میخواهند در این باره کاری کنند به وجود میآورد. شبکههایی از ایرانیان در فضای واقعی و مجازی که به دنبال این هستند بدانند «انسان ایرانی» برای «بقای ایران» چه میتواند و چه باید انجام دهد. این ایدهها و پیشنهادها در این شبکهها ساخته و پرداخته و بحث میشود، صیقل میخورد و از دل آن راهکارهایی ساخته میشود که قادر است در قالب یک موج اجتماعی، حرکتهای جمعی سازنده و کارآمد برای کنشگری شهروندی را سبب شود. مثال فوق نشان میدهد که خود را در درگیر مفاهیم کلی و بحثهای صرف تحلیلی و نظری کردن نمیتواند به تنهایی برای نخبگان فکری کشور تولیدگر این ارزش مشترک پایهای باشد -که بدون آن هیچ حرکتی قابل تصور نیست-. وظیفهی روشنفکر تولید محتوا نیست، تولید محتوای کارآمد است. محتوایی که بتواند در میان لایههای مستعد جامعه مانند دانشجویان، معلمان، کارمندان، دانشآموزان دبیرستان، روزنامهنگاران، هنرمندان، ورزشکاران انگیزه بسازد، نفوذ یابد و آنها را به بازیگران فعال گسترش این موج فکری، رسانهای و سپس به سازندگان موج شبکهسازی و حرکت جمعی و اجتماعی تبدیل کند.
۵. ایراد بعد به نقش میلیونها ایرانی خارج از کشور باز میگردد. نیرویی که میتوانست به واسطهی تواناییهای خویش یاریرسان تحرکی پویا و سازنده در داخل ایران باشد اما به جای آن، به عنصری جدا افتاده از واقعیتهای جامعه و غرق در آرزوهای ایدئولوژیک و آرمانگراییهای غیر واقعبینانهی خود شد. میلیونها ایرانی در خارج از کشور به زندگی شخصی و خانوادگی خویش مشغول شدند و بخش اندک علاقمند به سیاست در میان آنها اسیر حصارهای فکری و سیاسی و قومی جداساز شد که در نهایت آن را به یک نیروی عظیم هدر رفته تبدیل کرد. نفوذ اسرائیل در میان اپوزیسیون ایران بخشی از آن را حتی به یک نیروی مورد تنفر مردم ایران تبدیل ساخت و بسیاری دیگر را از هرگونه کنش سیاسی برحذر داشت. نفوذ فرقههای مذهبی مانند بهائیت و یهودیت در میان ایرانیان خارج از کشور سلامت و نیت واقعی فعالیت کار سیاسی را زیر سؤال برد و به این ترتیب، ایرانیان خارج از کشور به یک موج فاقد هرگونه خاصیت واقعی تبدیل شدند. در چنین شرایطی تنها سفارشی که میتوان برای علاقمندان به کار سیاسی در خارج از ایران داشت در چارچوب همان فرایند موجآفرینی داخل کشوری است که در بالا به آن اشاره کردیم؛ یعنی همراهی کردن با یک خط فکری که «ارزش مشترکی» را پیشنهاد میدهد و یاریرساندن به آن برای تبدیلش به ۱) جریان فکری ۲) جریان رسانهای ۳) جریان شبکهساز ۴) جریان اجتماعی. هر نیروی متشکل یا فعال سیاسی خارج از کشور و یا هر رسانهای میتواند در این راستا با فعالان داخل کشور پیوند بخورد و موثر واقع شود.
۶. بد نیست در پایان به لایههای موثر دیگر اجتماعی هم اشاره کنیم. صحبت بر سر صدها هزار ایرانی است که نه در عرصه ی فکری، روشنفکری، سیاسی و امثال آن، بلکه در عرصه ی اقتصادی و مدیریتی نقش آفرین هستند. کسانی که ضمن داشتن سرمایهی مادی یا معنوی در قالب دانش و تخصص، در عین حال، بخشی از پیکرهی سرمایهداران حکومتی یا الیگارشی یهودسالار و غارتگر حاکم نیستند. در میان آنها از افراد پولدار هستند تا کاسبان خرد از کارآفرینان تا کسانی که تبحر و تجربه در مدیریت و یا دانش تخصصی برای آفریدن و تولید کردن دارند. این لایهها در شرایط کنونی قادر به ایفای یک نقش مهم در تغییر شرایط اقتصادی و اجتماعی هستند. اما نه به صورت خرد و پراکنده و انفرادی. قدرت مالی و اقتصادی و دانش و فنآوری آنها باید با توان و قابلیتهای مدیریتی مدیران سابق یا کنونی درجههای دو و سوم نهادهای مختلف دولتی یا صنفی گره بخورد و در قالبهای جمعی، هدفمند و شبکهوار عمل کند. این نیروی اقتصادی-مدیریتی در واقع ستون فقرات (backbone) اقتصاد ایران هستند. اما این «نیرو» تا زمانی که متشکل و متحد نشود نمیتواند سرمنشاء یک «قدرت» اقتصادی و اجتماعی و -چرا که نه- حتی سیاسی باشد. این افراد باید خود را در اشکال مختلف، مانند نهادهای صنفی و حرفهای و یا شبکههای مجازی و واقعی صنفی و حرفهای، متحد سازند. شبکههایی که به واسطهی داشتن یک هدف مشترک در سراسر کشور در یک راستا عمل میکنند و به واسطهی قدرت مالی، کاری، تجربی، تخصصی و مدیریتی خود میتوانند مسیر اقتصاد ایران را به سوی تامین منافع ملی هدایت کنند. این همان نیرویی است که میتواند بازار را به تدریج از چنگ الیگارشهای فاسد اتاق بازرگانی و موئتلفهی یهودسالار دزد بازار بیرون آورد. آنها میتوانند اقتصاد اجتماعی را تقویت کنند. این نیروها باید یاد بگیرند که به جای وابسته بودن کامل به دولت و تصمیمات مافیاهای بالادست، شبکههای مستقل فعالیت اقتصادی خود را سازماندهی کنند و با تکیه بر مسیرها و مکانیزمهایی که مدیریت و کنترل آن در دست خودشان است به کسب و کار بپردازند. این نیروی عظیم که بخش اصلی اقتصاد ایران را تشکیل میدهد نباید خود را دست کم گرفته و دستبسته ببیند و چشم انتظار تصمیم بالاییها باشند. اقتصاد اجتماعی از پایین تغذیه میشود نه از بالا. به طور مثال، کافیست موجی به راه بیافتد تحت عنوان «محصولات داخلی را مصرف و حمایت کنیم». میلیونها ایرانی با ترجیح دادن محصولات داخلی مانند کفش و لباس تولید ایران به محصولات مشابه خارجی می توانند تولیدگران داخلی را مورد تشویق و حمایت خویش قرار دهند. این امر سرمایهها را به سوی تولیدگری در کشور هدایت کرده و ایجاد اشتغال میکند. شغلآفرینی و دریافت دستمزد، قدرت خرید اقشار مزدبگیر را افزایش میدهد و تقاضا باز هم افزایش مییابد. اینها چرخههای شناختهشدهی اقتصاد هستند و فعالان اقتصادی میبایست به آنها آگاهی یافته و به کار ببندند و خود را اسیر مشتی وزیر ناکارآمد و بیسواد و فاسد در بالا نکنند. همکاری فعالان اقتصادی مستقل با شرکتهای دانشبنیان و استارتآپهای ساخته و پرداختهی دست جوانان مستعد برای یافتن پاسخ به نیازهای مبرم داخل کشور مانند تولید کامپیوتر و تلفنهای هوشمند و امثال آن یک امر ممکن و ضروری است.
اینها نمونههایی بود از موضوعاتی که میبایست مورد توجه همهی ایرانیان علاقمند به آیندهی ایران قرار گیرد. قرار نیست که منفعل باشیم و منتظر این که تلآویو و واشنگتن و بیت رهبری برای کشور و تمدن ما از طریق بمباران یا توافق سازشکارانه تصمیمگیری کنند. باید هر کدام از ما ایرانیها با باور به «بینهایت توان انسان» به یاد داشته باشیم که ظرفیتهای ما برای ایجاد تغییر مثبت در شرایط ایران و جهان محدودیتی ندارد.
بیایید که دیگرخویش را محدود به تقسیمبندی کلیشهای و ذهنی «خوشبین» (optimist) و «بدبین» ) pessimist) نکنیم. مقولهی تازهای در جهان کنونی شکل گرفته است که خاص انسانهای واقعبین و منطقی است؛ آنها که آرامش و متانت خود را در شرایط سیاه و تیره و تار و بسیار دشوار حفظ میکنند و در همان موقعیت بسیار سخت به دنبال راه حلهای ممکن و شدنی هستند. این مقوله را «امکانبین» (possibilist) مینامند. افرادی که در هر وضعیتی و در مقابل هر چالش سهمگین و وحشتآفرینی به یاد میآورند که برای هر مسئلهای بینهایت راه حل به صورت بالقوه موجود است و ضمن حفظ خونسردی خویش به یافتن و دیدن امکانها میپردازند. چنین کسانی با سرمایهگذاری وقت و امکانات بر روی یکی از راه حلهای بالقوه، یک مشکل جدی را حل میکنند. «امکانبین»ها باور دارند که «ناممکن» در شکل مطلق خود وجود ندارد. امر ناممکن در اصل یک امر خیلی دشوار است. به همین دلیل، در شرایط کنونی، ما ایرانیان برای نجات ایران عزیز خود بهتر است که به شهروندان «امکانبین» تبدیل شویم و از خود بپرسیم که راه حل برونرفت کشور از این موقعیت سخت چگونه است و ما برای تحقق این راه حل چه میتوانیم بکنیم.
مطالبی که در این نوشتار بیان شد، در راستای ضرورت امکانبینی است و میتوان آن را بسیار مفصل و مشروح ساخت. هرکس به فراخور دانش و توان خود میتواند جزییات بیشتری را به این ایدههای کلی اضافه کند، آنها را بهتر سازد و از همه مهمتر، راههای به کار بستن این ایدهها را بیابد و با دیگران مورد مشارکت قرار دهد.
به یاد داشته باشیم که واقعیت، هر چه که باشد، با عمل است که تغییر میکند نه با سفارش و آرزوی عمل. نجات ایران امریست شدنی، اگر بخواهیم.#
______________________________________
برای دنبال کردن برنامه های تحلیلی نویسنده به وبسایت تلویزیون دیدگاه مراجعه کنید: www.didgah.tv
جهت اطلاع از نظریهی «بینهایتگرایی» به این کتاب مراجعه کنید:
«بینهایت گرایی: نظریهی فلسفی برای تغییر» www.ilcpbook.com
ایکس (توییتر) :@KoroshErfani
مقالات مرتبط
در همین مورد