صدها سال پیش، فیلسوف و شاعر بزرگ ایرانی، مولوی، نوشت:
«شیر بییال و دم و اِشکَم که دید این چنین شیری خدا کی آفرید»
نظام جمهوری اسلامی بعد از حملهی نظامی اسرائیل و آمریکا تا حد زیادی به چنین شیری تبدیل شده است. نوعی از سردرگمی ساختاری بر آن حاکم است که حکومت را همزمان به یک پدیدهی شکلناپذیر و در عین حال قابل شکلگیری از هر نوع تبدیل کرده است.
این درجه از انعطاف در حکمرانی ممکن است به طور موقت، در شرایط جنگی و برای حفظ وحدت عمومی کشور مفید و کارآمد بوده، اما در ورای این منظور، ادامهی عدم تعریفی مشخص از ساختاربندی و روابط قدرت، برعکس، میتواند دربرگیرندهی خطرهایی جدی برای کشور باشد.
دو ویژگی اصلی ابهامآفرین در ساختار کنونی قدرت سیاسی در ایران یکی نامشخص بودن وضعیت رهبری آن در رأس است و دیگری وضعیت آشفته و مبهم مجلس شورای اسلامی. البته میتوان در این میان به نقش محو شدهی مجلس خبرگان رهبری نیز اشاره کرد که کار آن تعیین جانشین رهبر نظام جمهوری اسلامی است. در این نوشتار کوتاه فقط به مورد نخست میپردازیم.
معمای رهبری
با کشته شدن علی خامنهای، بدیهی بود که نظام، یا آن چه از آن باقی مانده است، به فکر بازسازی سریع ساختار آسیبدیدهی سیاسی کشور و از جمله، برای یک نظام مبتنی بر ولایت فقیه، تعیین یک ولی فقیه به عنوان رهبر نظام باشد. این امر مستلزم آن بود که بر اساس قانون اساسی جمهوری اسلامی، اعضای مجلس خبرگان، تشکیل جلسهی حضوری یا مجازی داده، در این باره بحث و گفتگو و با بررسی کاندیداها، رأیگیری کنند. چنین کاری ممکن بود جنگ قدرت را در درون نظام اوج بخشیده و در شرایط آن زمان جنگی کشور منشاء دردسر و حتی خطر باشد.
این روند رخ نداد. برعکس، در یک حرکت شتابزده و تا حدی ناشیانه، با دور زدن تمام سازوکارهای قانونی، مجتبی خامنهای به عنوان رهبر نظام و جانشین پدرش معرفی شد. مردم ایران نمیدانند که این روند چگونه و توسط چه کسانی صورت پذیرفت. همه چیز در ابهام بود و است. اما یک نکته میتواند گویای آن باشد که یک جریان، در پشت پرده به اسم «دفتر بیت رهبری» از سوی مجتبی خامنهای فرمان صادر میکند. یکی از باندهای مافیای قدرت در نظام جمهوری اسلامی. اما کدام جریان؟ کدام باند از مافیاهای درون ساختار حاکمیت؟
معرفی «سید مهدی خاموشی» -از خاندان یهودی خاموشیهای موئتلفه تازهمسلمانان بازار و از صاحبان ثروت و قدرت در نظام جمهوری اسلامی در طول ۴۸ سال گذشته- به عنوان رئیس دفتر بیت رهبری، یک پرچم قرمز بزرگ را بالا میبرد. آیا یک اسرائیلی به سمت رئیس دفتر بیت رهبری رسیده است؟ آیا اوست کسی که بدون کمترین تردیدی با پشتیبانی مافیای یهودسالار حاکم بر اقتصاد و سیاست و رسانهها در ایران، مدیریت واقعی کشور را بر عهده دارد؟
اینها پرسشهای سادهای نیست و هستی و چیستی این کشور در گرو پاسخ آنهاست.
در این میان، این که هیچ رد و اثری از زنده یا مردهی مجتبی خامنهای پیدا نیست این احتمال را تقویت میکند که یک بازی پیچیده توسط عناصر نفوذی اسرائیل در درون نظام به راه انداخته شده و با پیچیدگی تمام و به واسطهی تقسیمبندی معمول قدرت در نظام جمهوری اسلامی، تمامی تشکیلات حکومتی، جریانها و نهادهای دیگر را زیر سلطهی خود درآورده باشد. به عبارت دیگر، از آن جا که طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی، قدرت اصلی و نخست در اختیار ولی فقیه -یا همان رهبر نظام- است، در حال حاضر کلیت نظام، اعم از سپاه، ارتش، بسیج، دستگاه دولت، مجلس و نهادهای امنیتی و غیره، زیر کنترل مستقیم یهودسالاران بازار است که مدعی هستند مجتبی خامنهای، یا همان رهبر ناپیدای نظام را نمایندگی میکنند.
این حرکت را شاید بتوان هوشمندانهترین بخش «پلان بی» اسرائیل در ایران و برای ایران دید. آنها میدانستند که اگر نقشهی اصلی حملهی نظامی -که عبارت بود از پایان دادن به تمامیت ارضی و وحدت ملی ایران به واسطهی یک جنگ داخلی و آشوب و بینظمی و تجزیهی کشور- جواب ندهد، نمیبایست اجازه دهند که نظام از کنترل «خودی»های نفوذی اسرائیل خارج شده و به دست «غیرخودی»های دارای گرایشهای کمابیش ضد اسرائیلی بیافتد. برای همین یک بار در طول ۱۲ روز و بعد طی ۴۰ روز تلاش کردند تا آن جا که ممکن بود عناصر غیرخودی را حذف و عناصر خودی را حفظ کنند.
اما شاید بخش شاهکار طرح آنها، همین به پا کردن بساط شبحوار بیت رهبری با موجود موهومی به اسم مجتبی خامنهای است که در واقع حکایتگر کنترل کامل سطوح بالای نظام و امور کشور توسط یهودسالاران نفوذی داخل است. آنها به این ترتیب موفق شدهاند که با یک اسم و شبح، مسیر اصلی تحولات را در دست بگیرند، فرماندهی خود را بر ارتش و سپاه و نیروهای نظامی و انتظامی و امنیتی و اطلاعاتی اعمال کنند و ایران را به سمت تامین منافع درازمدت اسرائیل به پیش برند. این مکانیزم چه قرار باشد ایران به جنگ تمامعیار و بمباران اتمی کشیده شود و چه به نوعی سازش و تسلیم تامینکنندهی منافع اسرائیل و آمریکا در ایران و منطقه، میتواند مفید باشد.
بد نیست که این موضوع به تدریج به طور جدی میان ایرانیان در تمامی سطوح کشوری و لشگری مورد بحث قرار گیرد. چرا که قرار دادن یک یهودسالار دیگر، یعنی حسین طائب، در رأس یک نیروی گستردهی شبهنظامی به اسم بسیج میتواند خبر از تدارک نقشهای دهد که قدری دورتر اسرائیل برای کشتار، جنگ داخلی و فروپاشاندن درونی ایران در نظر دارد. باید بدانیم که حسین طائب یهودیالاصل نیز در حکم اخیر مجتبی خامنهای یا همان «سید مهدی خاموشی» اسرائیلی به این مقام منصوب شد. دلیل کنار گذاشتن وی در سال ۱۴۰۱ موفقیتهایی بود که موساد در عملیات خود در درون ایران و در هنگامی که سازمان اطلاعات سپاه زیر نظر این عنصر نفوذی اسرائیل بود انجام شد.
ما پیوسته در طول پنجاه سال گذشته حسرت آن را خوردهایم که چرا به موقع در نیافتیم که بساط انقلاب سال ۵۷ را اسرائیلیها برایمان برپا کردند. اما میبینیم که جهل همگانی در این مورد و کمکاری جدی روشنفکران و رسانههای مستقل در طول این مدت سبب شده است که حالا با این واقعیت هولناک مواجه شویم که بار دیگر اسرائیل در حال بازسازی و تجدید کنترل خود بر ایران است و هیچ کس نسبت به این خطر جدی هشداری نمیدهد و یا کاری نمیکند.
این بر عهدهی «غیرخودی»های درون نظام است که به هر طریق ممکن، اطمینان یابند که آیا مجتبی نامی که برای آنها حکم و انتصاب و فرمان صادر میکند زنده است یا خیر و در هر دو صورت، چرا باید «سید مهدی خاموشی» از بزرگ خاندان اسرائیلیالاصل خاموشیها مسئول دفتر بیت رهبری باشد.
هشیار باشیم! چرا که اسرائیل این بار در تدارک وارد کردن «ضربهی آخر» به کشور ماست. ضربهای که بعد از آن، چیزی از ایران و ایرانی باقی نخواهد ماند.#

