همایون صادقی – ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
در عصر حاضر، ما با پارادوکسی هولناک روبهرو هستیم. دنیایی که در آن مصرفگرایی لجامگسیخته و لذتطلبی آنی توسط ساختارهای سرمایهداری ابراهیمی و با تسخیر همهجانبهی رسانهها و شبکههای اجتماعی تبلیغ میشود. این سیستم با ایجاد یک هنجار کاذب، هر نوع رفتار یا تفکری را که خارج از این چارچوبِ لذتمحور باشد، به تندی نقد و طرد میکند. اما نکتهی تاملبرانگیز اینجاست که وقتی با ابزارهای تحلیلی و استانداردهای علمیِ همین تمدن به بازخوانی رفتار گردانندگان آن مینشینیم، با حقیقتی تکاندهنده مواجه میشویم و میفهمیم که این ساختار طبق معیارهای تشخیصی خودش نیز بهشدت بیمار است. در واقع، ما با سیستمی مواجه هستیم که نه تنها خود دچار اختلالات عمیق شخصیتی است، بلکه به شکلی فعالانه در حال گسترش و “نرمالسازی” این بیماری در سطح کلان جهانی است ، به گونهای که جنونِ نهفته در لایههای قدرت را به عنوان الگوی موفقیت به خورد بشریت میدهد.
مقدمه: کالبدشکافی «بیمار روانی» در ترازوی دانش امروز:
با دانش امروز بشریت، یک «بیمار روانی» در حوزهی اختلالات شخصیت، لزوماً کسی نیست که در کوچه و خیابان فریاد میزند، بلکه او میتواند فردی بسیار آراسته، بانفوذ و در ظاهر موفق باشد. طبق معتبرترین مرجع روانپزشکی جهان یعنی DSM-5، اختلالات شخصیت زمانی تشخیص داده میشوند که الگوهای فکری و رفتاری فرد با انتظارات جامعه بهکلی متفاوت باشد، انعطافناپذیر گشته و در نهایت منجر به آسیب به خود یا «دیگران» شود.
در اینجا سه الگوی اصلی که زیربنای رفتارهای مخرب سیاسی را تشکیل میدهند، با جزئیات علمی بررسی میکنیم:
۱. اختلال شخصیت ضداجتماعی و سازه «سایکوپاتی»
برخلاف تصور عمومی، ویژگی اصلی این افراد نه انزوای اجتماعی، بلکه «تجاوز به حقوق دیگران» است. طبق معیارها، این افراد حداقل ۳ مورد از ویژگیهای زیر را دارا هستند:
• فقدان وجدان و پشیمانی: آنها پس از آسیب رساندن، بدرفتاری یا دزدی از دیگران، نسبت به عمل خود بیتفاوت هستند یا آن را به شکلی منطقی جلوه میدهند (مثلاً: «حقشان بود»).
• فریبکاری مکرر: استفاده از دروغهای مداوم، کلاهبرداری برای سود شخصی یا لذت بردن از دست انداختن دیگران.
• تکانشگری: ناتوانی در برنامهریزی برای آینده و اتخاذ تصمیمات لحظهای بدون در نظر گرفتن عواقب خطرناک آن.
۲. اختلال شخصیت خودشیفته
این اختلال فراتر از یک غرور ساده است؛ این یک «بیماری استحقاق» است. نشانههای کلیدی آن عبارتند از:
• خود بزرگ بینی: فرد در ذهن خود تواناییها و دستاوردهایش را غلو میکند و انتظار دارد بدون داشتن مدارک کافی، بهعنوان فردی برتر شناخته شود.
• فقدان همدلی: این حیاتیترین بخش است؛ آنها تمایلی به درک یا شناسایی احساسات و نیازهای دیگران ندارند. دیگران برای آنها صرفاً «اشیاء» یا «ابزاری» برای رسیدن به قله هستند.
• باور به استثنایی بودن: فرد معتقد است «خاص» است و فقط افراد یا نهادهای عالیرتبه و خاص میتوانند او را درک کنند.
۳. ماکیاولیسم (تثلیث تاریک)
اگرچه این عنوان یک تشخیص مستقل در DSM نیست، اما در روانشناسی شخصیت به عنوان بخشی از «تثلیث تاریک» شناخته میشود. خصوصیت بارز آن «سردی عاطفی» و «نگاه ابزاری» به اخلاق است. یک ماکیاولیست معتقد است که ساختارهای اخلاقی برای افراد ضعیف است و یک فرد هوشمند باید از دیگران به عنوان مهرههای شطرنج استفاده کند.
[حال با تکیه بر این تعاریف علمی، نگاهی میاندازیم به تجلی این نشانهها در رفتار رهبرانی که مردم جهان را گروگان گرفته اند.
آسیبشناسی قدرت: تحلیل تطبیقی اختلالات شخصیت در ساحت سیاست بینالملل
در روانشناسی مدرن، مرز میان «شخصیت مقتدر» و «شخصیت بیمار» گاه به باریکی یک مو میشود. مفاهیمی نظیر اختلال شخصیت ضداجتماعی ، خودشیفتگی و ماکیاولیسم که در کتابچه راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM-5) تبیین شدهاند، تنها ابزارهایی برای درمانگاهها نیستند؛ بلکه لنزهایی برای درک رفتار رهبرانی هستند که سرنوشت میلیونها انسان را رقم میزنند.
۱. تجلی نشانههای بالینی در رفتار سیاسی: مطالعه موردی چون ترامپ رئیس جمهور آمریکا و نتانیاهو نخست وزیر اسرائیل ؛
هنگامی که الگوهای رفتاری افرادی چون دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو را با معیارهای بالینی تطبیق میدهیم، همپوشانیهای نگرانکنندهای با «تثلیث تاریک» شخصیت (سه گانه تاریک)مشاهده میشود:
• خودشیفتگی : در رفتار دونالد ترامپ، نیاز مفرط به تحسین و بزرگمنشی موج میزند. شعار «اول آمریکا» و اصرار بر این که او «تنها کسی است که میتواند سیستم را اصلاح کند»، نشاندهنده اعتقاد به جایگاه استثنایی است. برای او، واقعیت اغلب در خدمت خود(ایگو) قرار دارد، تا جایی که حتی حقایق بدیهی علمی یا انتخاباتی در صورت تضاد با خودانگاره او، انکار میشوند.
• ماکیاولیسم و فریبکاری: بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ نمونه هایی از عقلانیت ابزاری و فریبکاری حسابشده برای بقا در قدرت هستند . استفاده از استراتژیهای پیچیده برای حاشیهنشین کردن رقبای سیاسی، خلف وعدههای مکرر در پیمانهای صلح و آتش بس ، توانایی بالا در دستکاری افکار عمومی جهانی از طریق ترسآفرینی، دقیقاً با شاخصههای ماکیاولیسم یعنی «هدف وسیله را توجیه میکند» همخوانی دارد.
• فقدان همدلی و بیاعتنایی به حقوق دیگران : نادیده گرفتن رنجهای انسانی در مقیاس وسیع، چه در سیاستهای مهاجرتی سختگیرانه و جداسازی کودکان از خانوادهها ، دستور به بمباران مدرسه دخترانه میناب و زیرساخت های انرژی ، تهدید به محو کردن تمدن هفت هزار ساله ایران توسط ترامپ و چه در حملات گسترده و بیمحابا به غیرنظامیان در غزه ، لبنان و ایران با رویکرد «تنبیه دستهجمعی» توسط اسرائیل با رهبری نتانیاهو، نشانههایی از بی عاطفگی و فقدان احساس پشیمانی است که از ویژگیهای اصلی سایکوپاتی و اختلال ضد اجتماعی محسوب میشود.
۲. پارادوکس قدرت و استاندارد دوگانه در تشخیص
یکی از چالشبرانگیزترین مباحث در روانشناسی سیاسی، وجود یک استاندارد دوگانه در برخورد با این رفتارهاست. اگر یک شهروند عادی در سطح جامعه دست به فریبکاری سیستماتیک بزند، برای رسیدن به اهدافش حقوق همسایگان را نقض کند و به دلیل خودشیفتگی مفرط، دیگران را ابزار ببیند، بلافاصله برچسب «بیمار» خورده و تحت مداخلات روانپزشکی یا قضایی قرار میگیرد.
اما چرا وقتی همین رفتارها در ابعاد کلان ملی و بینالمللی رخ میدهد، جامعه علمی و سیاسی به جای تشخیص بیماری، از واژگانی چون «عملگرایی سیاسی» ، «هوش استراتژیک» یا «دفاع از منافع ملی» استفاده میکند؟ این تغییر لحن، نشاندهنده یک شکاف اخلاقی است: قدرت، جنون را به سیاست تبدیل میکند.
۳. سکوت جامعه علمی و نبود صدای مستقل :
علم در خدمت بشریت یا در اسارت قدرت؟
پرسش بنیادین اینجاست: چرا جامعه علمی و افراد آگاه در برابر رفتارهای ضداجتماعی سیاستمداران مقتدر سکوت میکند؟
دلیل این امر شاید در ساختار نهادی علم نهفته باشد. علم روانشناسی اغلب بر «فرد» تمرکز دارد و از تحلیل «سیستمهای قدرت» باز میماند. زمانی که یک رهبر مقتدر، هنجارهای جهانی را نقض میکند، سکوت آکادمیک ناشی از نوعی ترس یا مصلحتاندیشی است. این سکوت باعث میشود که «بیماری» نه به عنوان یک ناهنجاری، بلکه به عنوان یک «سبک رهبری» مشروعیت یابد. اینجاست که علم، به جای تشخیص و هشدار، با سکوت خود به بازتولید روابط سلطه کمک میکند.
۴. فرجام سخن: آیا ما همگی بیماریم؟
در پایان، باید لبه تیز این تحلیل را به سمت خودمان بازگردانیم. وقتی توده مردم، شیفته رهبرانی میشوند که آشکارا نشانههای خودشیفتگی و سایکوپاتی را بروز میدهند، وقتی ما برای پیروزی تیم، حزب ،کشور و یا منافع خود از رنج «دیگری» لذت میبریم یا در برابر آن بیتفاوت میشویم، باید از خود بپرسیم:
آیا بخش بزرگی از ما مردم جهان، با وجود دسترسی به دانش وسیع بشری، خود به نوعی «بیماری جمعی» یا «بیتفاوتی ساختاری» مبتلا هستیم و خود نمیدانیم؟ شاید سایکوپاتی و خودشیفتگی دیگر تنها یک اختلال فردی نیست، بلکه به ویژگی جداییناپذیر تمدنی تبدیل شده است که در آن «قدرت» بالاتر از «اخلاق» و «سود» بالاتر از «همدلی» نشسته است. ما در حال نرمالسازی رفتارهایی هستیم که در هر کتاب مرجع روانپزشکی، نشانهی آشکار فروپاشی روان است.