نقد گفتمان «جنگ » در جنبش آزادیخواهی مردم ایران
مقدمه
در تحلیل آرایش سیاسی نیروهای اپوزیسیون، این واقعیت غیرقابلانکار جلوه میکند که آقای رضا پهلوی و بخشی از بدنه سلطنتطلب به شکلی آگاهانه، و اکثریت همراهان این جریان به شکلی ناآگاهانه و ندانسته، در زمین بازی بیگانگان جنگطلب (مجتمع نظامی صنعتی آمریکا) و آنان که به دنبال جنگ داخلی و تجزیه ایران ( صهیونیست های اسرائیل ) هستند قرار گرفته و بازیچه استراتژیهای آنها شدهاند. این وابستگی گفتمانی به نیروهای فرامرزی و دشمن ایران ، خود را در ادبیات سیاسی این جریان به وضوح نشان میدهد. بهطوری که در مواضع سیاسی اخیر، آقای رضا پهلوی در پاسخ به پرسشی درباره مسئولیت فراخوانهای اعتراضی و سرکوبهای خونین، وضعیت موجود را «یک جنگ» توصیف کرده است. این تعبیر، صرفاً یک استعاره احساسی نیست؛ بلکه یک چارچوب مفهومی است که میتواند جهتگیری یک جنبش را تغییر دهد.
این مقاله استدلال میکند که چرا این موضعگیری و صورتبندی وضعیت بهعنوان «جنگ» نهتنها به نفع گذار از رژیم تمامیت خواه جمهوری اسلامی به یک حکومت دموکراتیک نیست، بلکه به انحراف جنبش مردمی بهسوی نظامیگری و تقویت نیروهای مسلح حاشیهای میانجامد.
بخش اول: مسئولیت سیاسی و اخلاقی رهبری
پیش از بررسی پیامدها، باید بر این نکته تاکید کرد که آقای رضا پهلوی به عنوان رهبر سلطنتطلبان، دارای مسئولیت مستقیم سیاسی و حقوقی در قبال کلام و استراتژیهای خویش است. رهبری سیاسی صرفاً به معنای تهییج تودهها نیست، بلکه به معنای پذیرش مسئولیتِ «هزینه-فایده» اقداماتی است که به نام یک جریان انجام میشود. وقتی یک رهبر وضعیت را «جنگ» اعلام میکند، او عملاً به تمامی تبعات خشونتبار آن مشروعیت میبخشد. بنابراین، ایشان نمیتواند مدعی رهبری باشد اما مسئولیتِ سوق دادنِ ناآگاهانه بدنه خود به سمت سناریوهای خطرناک بیگانگان و یا تقویت گروههای مسلح را نپذیرد.
بخش دوم: تغییر ماهیت جنبش: از مقاومت و مبارزه اجتماعی و ملی به منازعه نظامی
جنبشهای دموکراسیخواه در ایران، در دهههای اخیر، عمدتاً با منطق مقاومت مدنی، نافرمانی مدنی و اعتراض اجتماعی و دفاع مشروع تعریف شدهاند. در این منطق:
• مرکز ثقل، مردم هستند
• ابزار، بسیج اجتماعی و سازماندهی است
• مشروعیت، از اخلاق سیاسی و خواست عمومی ناشی میشود
اما وقتی وضعیت «جنگ» نامیده میشود:
• بازیگر اصلی از «مردم» به «نیروی مسلح» تغییر میکند
• کارآمدی با «توان رزمی» سنجیده میشود نه با «پایگاه اجتماعی»
• ساختار جنبش، از افقی به عمودی و نظامی تغییر میکند
در هر جنگی، نیروی نظامی در مرکز قرار میگیرد. بنابراین، گفتمان جنگ عملاً اولویت را به بازیگرانی میدهد که ظرفیت نظامی دارند، نه ظرفیت اجتماعی.
بخش سوم: پیامد ناخواسته: مرکزیتیافتن گروههای مسلح
در شرایطی که وضعیت «جنگ» خوانده میشود، طبیعی است که اکثریت مردم ایران کنار گذاشته شوند و گروههای دارای استراتژی مسلحانه خود را بازیگر اصلی تلقی کنند. از جمله:
• برخی احزاب مسلح کردی
• گروه هایی با رویکرد جداییطلبانه و مسلح
• سازمان مجاهدین خلق با سابقه مبارزه مسلحانه
حتی اگر این گروهها پایگاه اجتماعی گسترده نداشته باشند، در منطق جنگ، «اقلیت مسلح» میتواند تعیینکننده باشد. تاریخ منازعات نشان داده است که در خلأ قدرت، سازمانیافتهترین نیروی مسلح—حتی اگر اقلیت باشد—توان تصاحب میدان را دارد.
بنابراین، گفتمان جنگ ناخواسته میدان را از «جنبش مدنی اکثریت» به «گروههای مسلح اقلیت» منتقل میکند.
بخش چهارم: نمونههای تاریخی از استفاده ابزاری آمریکا از نیروهای مسلح محلی
اگر قرار باشد تحلیل شود که آمریکا از نیروهای مسلح «محلی» بهعنوان ابزار تغییر رژیم استفاده میکند، تجربههای تاریخی زیر مؤثر هستند:
1. جنگ افغانستان علیه شوروی (دهه ۱۹۸۰): در این جنگ، آمریکا از گروههای مجاهدین افغان حمایت کرد تا شوروی را خسته کند، اما نتیجهی بلندمدت آن به ظهور شبکههای رادیکال انجامید.
2. عراق — مبارزه با داعش: در جریان مقابله با داعش، آمریکا عمدتاً بر نیروهای محلی (نیروهای شیعه و کرد زیر چتر ائتلاف) تکیه کرد تا نبرد میدانی را انجام دهند، نه حضور نظامی گسترده آمریکاییها.
3. لیبی و سوریه: در این کشورها نیز آمریکا و قدرتهای غربی از گروههای مسلح داخلی بهعنوان ابزار فشار و تغییر قدرت استفاده کردند، ولی این رویکردها به تثبیت دموکراسی منجر نشد و در بسیاری موارد به جنگهای داخلی طولانی انجامید.
بخش پنجم: خطای محاسباتی درباره مداخله خارجی
اگر فرض شود که صورتبندی جنگ، با امید به مداخله خارجی (مثلاً حملات هوایی آمریکا یا اسرائیل) بیان شده باشد، این فرض با یک خطای راهبردی روبهروست:
• بمباران هوایی بهتنهایی موجب فروپاشی پایدار حکومتها نمیشود.
• تغییر رژیم، بدون نیروی زمینی، معمولاً به خلا قدرت میانجامد.
• خلا قدرت را سازمانیافتهترین نیروی مسلح پر میکند.
در چنین سناریویی، «نیروی زمینی» نه جنبش مدنی مردم، بلکه همان گروههای مسلح خواهد بود که پیشتر به آنها اشاره شد. در نتیجه، آینده سیاسی نه بر اساس رای عمومی، بلکه بر اساس موازنه قوا در میدان نظامی شکل میگیرد.
بخش ششم: مسئله مشروعیت پس از پیروزی
ممکن است گفته شود که این گروهها پایگاه مردمی ندارند. اما در شرایط جنگی، «پیروزی» خود منبع مشروعیت میشود. پس از پایان منازعه:
• روایت پیروز تثبیت میشود.
• مردم برای بازگشت به ثبات، واقعیت مستقر را میپذیرند.
• ساختار قدرت از پایین شکل نمیگیرد، بلکه از بالا تحمیل میشود.
در این حالت، جنبش آزادیخواهی که با آرمان دموکراسی و عدالت آغاز شده بود، ممکن است به نظمی بینجامد که حاصل توازن نظامی است، نه اراده عمومی.
بخش هفتم: انحراف گفتمانی و تغییر زمین بازی
توصیف وضعیت بهعنوان «جنگ» سه تغییر اساسی ایجاد میکند:
• امنیتیشدن کامل فضا → تقویت سرکوب به نام جنگ
• حاشیهرفتن نیروهای مدنی → تضعیف کنشگران غیر مسلح
• قطبیسازی شدید → حذف امکان ائتلافهای دموکراتیک فراگیر
به بیان دیگر، این گفتمان زمین بازی و بازیگران را تغییر میدهد و شرایطی را ایجاد میکند ، که معمولاً در آن شرایط ، نیروهای نظامی و امنیتی برتری دارند.
جمعبندی
اگر هدف، گذار به دموکراسی، برابری و عدالت است، چارچوببندی وضعیت بهعنوان «جنگ » خیانت و در بهترین حالت یک خطای راهبردی محسوب میشود، زیرا:
• مرکز ثقل را از مردم به نیروهای مسلح منتقل میکند؛
• گروههای مسلح حاشیهای را به بازیگر اصلی بدل میسازد؛
• بر فرضی ناپایدار درباره مداخله خارجی استوار است؛
• و در نهایت، امکان شکلگیری یک نظم دموکراتیک مبتنی بر اراده عمومی را تضعیف میکند.
گفتمان جنبشهای دموکراسیخواه اگر به جای منطق جنگ و حساب بر روی کشورهای بیگانه ، بر منطق «قدرت اجتماعی»، «ائتلاف فراگیر» و «مشروعیت مدنی» متمرکز بماند، احتمال گذار پایدار و غیرنظامی بهمراتب بیشتر خواهد بود.
همایون صادقی

