اقتصاد ایران به ترکیبی تبدیل شده است از یک بخش دولتی ضعیف، یک بخش خصوصی ناامید و یک بخش خصولتی فاسد و قدرتمند. اولی از تامین نیازهای بدیهی کشور عاجز است، دومی اعتماد خود را نسبت به آینده از دست داده و سومی از تمام فرصتها برای غارت و چپاول استفاده میکند.
چنین موقعیتی اقتصاد ایران را در گرداب رکود تورمی غرق و فروپاشی همهجانبهی آن را تشدید و تسریع خواهد کرد.
کمترین شانسی برای نجات اقتصاد ایران بدون یک تحول مهم و عمیق از بالا ممکن نیست. این همان «تحول سیاسی» است که اگر رخ ندهد و یا به تاخیر افتد، شرایط فروپاشی اجتماعی را فراهم میسازد و در صورتی که این امر به وقوع بپیوندد دیگر جایی برای هیچ نوع اصلاح و تغییری وجود نخواهد داشت، نه از بالا و نه از پایین؛ ایران تجزیه میشود و برای همیشه به عنوان یک تمامیت، به عنوان یک دولت-ملت، از صحنهی تاریخ و نقشهی جهان محو خواهد شد.
این مسیر هم اکنون، گام به گام، در حال طی شدن است و دامنههای سرایت بحران اقتصادی به درون جامعه در حال وسعت یافتنی بیسابقه است. کافیست اشارهای به آمار دهشتناک زنکشی، همسرکشی، کودک آزاری، خشونت اجتماعی، افسردگی، خودکشی، سوء تغذیه، مرگهای غیر طبیعی و نیز طلاق و اعتیاد کنیم. یکی بعد از دیگری تمامی سامانههای حیات اجتماعی مردم در حال از هم پاشیدن است و جامعه هر چه بیشتر به جنگل دارای قانون تنازع بقاء به معنای خاص کلمه شبیه میشود. قویترها در حال تار و مار کردن ضعیفترهای بیدفاع هستند، روز به روز وحشیانهتر و بیرحمانهتر. خشم و نفرت در حال افزایش است و جامعه میان دو گزینهی جنگ اسرائیل ساخته و انفجار اجتماعی در نوسان است. بروز هر یک میتواند تشدید کنندهی روند ریزش ساختارهای کلی کشور باشد.
خروج از بحران
در این موقعیت از جانب هیچ نیروی سیاسی داخل یا خارج از کشور و نیز هیچ نیروی اجتماعی و فرهنگی خاصی راهکاری مشخص در ورای کلیگویی برای توقف این روند تخریب ایران دیده نمیشود. کسی حرفی برای گفتن یا برای حرف خود، گوش شنوایی ندارد: نوعی بنبست راه حل یابی از سوی کلیت یک ملت و دولت.
در حالی که کمترین چشماندازی برای برون رفت از این شرایط وخیم تاریخی دیده نمیشود، اضافه کردن معضل بیمانند اقلیمی بر این مجموعه در واقع آخرین میخی است که میتوان بر تابوت آن کشور زد. این بحران به تنهایی برای اتمام یک تمدن کافی است.
بر این تصویر سیاه و تباه میتوان دو نگاه مختلف انداخت: تسلیم و یا مقاومت.
تسلیم به معنای پذیرفتن این است که کار کشور تمام شده و تجزیه و تلاشی آن فقط بحث زمان است و بس. این نگاه را میتوان «واقعگرایی ناامید کننده» نامید. هر کس آن را بپذیرد از هر سعی و کوششی استعفا داده و در کنج خلوت خویش در انتظار مرگ و تباهی مینشیند.
مقاومت اما به معنای امتحان کردن شانسهای دیگر است. این که قبل از محو و فنا یک راهکار دیگر را هم مورد آزمایش قرار دهیم تا ببینیم چه حاصل میشود. این یک نگاه مبتنی بر «خوشبینی امیدوارساز» است. ممکن است امید کاذب باشد اما به هر روی سبب کار و کوشش و به خرج دادن همت میشود تا شاید -و فقط شاید- از دل آن یک تغییر مهم و تعیین کننده رخ دهد.
نگارنده خود در این زمینه ایدهای آن چنانی ندارد، راهکاری ندارد، اما بر این باور است که شاید راهکاری باشد و باید آن را یافت.
چگونگی یافتن آن بستگی به زاویهی دید ما دارد. برخی منتظرند فردی از راه برسد و آن مسیر برونرفت معجزه آسا را نشان دهد. این نوع برخورد قدری رویاپردازانه و قهرمانگرایانه است.
شاید بهتر باشد رویکردی عاقلانهتر پیشه کنیم، یعنی بپذیریم که وخامت و پیچیدگی اوضاع از درک و پردازش یک ذهن فراتر رفته و این تنها خرد جمعی است که قادر خواهد بود از تجمیع و تقابل و تضارب افکار افراد، به یک راه حل مناسب دست یابد.
کاربرد فکر جمعی
خرد همگانی زمانی فعال میشود که شماری از افرادی که یک موضوع برایشان اهمیت دارد به اندیشهورزی و بحث پیرامون آن میپردازند. تا وقتی چنین موجی در ایران و میان ایرانیان به راه نیافتد، خرد جمعی فعال نخواهد شد و اتفاق خوبی رخ نخواهد داد. نبود این موج به معنای این است که احتمال نابودی تمدن ایرانی هنوز به موضوع مهم اکثریت جامعه تبدیل نشده است.
نجات ایران از فنای حتمیِ در راه مستلزم این است که بخش قابل توجهی از جامعه شروع به طرح پرسش در مورد آن کند. بدیهی است که این کار به طور معمول توسط لایههای فرهیخته کلید میخورد و در سطح جامعه نشت مییابد. به واسطهی این روند، معلوم خواهد شد که گرایش اصلی به سوی کدام راه حل در میان پیشنهادهای مختلف حرکت میکند و لذا میتوان حول محور آن ایدهی اصلی، یک جنبش اجتماعی و یا حتی یک کنش سیاسی پدید آورد.
به طور مثال، من و دوستانم از چندی پیش به طرح ایدهی ضرورت «استعفای دولت پزشکیان و ضرورت برگزاری انتخابات آزاد» برای جایگزین کردن آن با یک دولت فنسالار (تکنوکرات) پرداختیم. امید این است که این ایده در میان قشر روشنفکر و فرهیخته، شامل استادان دانشگاه، معلمان، دانشجویان، روزنامهنگاران و امثال آنها رواج یافته، بحث شود و در صورتی که مورد پذیرش عمومی قرار گرفت به آن به چشم یک پروژهی عملی و عملیاتی نگاه شود.
این پیشنهاد همچنان مطرح است و ما به سهم خود در مطرح کردن وسیعتر آن از طریق فعالیتهای رسانهای خویش میکوشیم تا به گوش شمار هر چه بیشتری از افراد برسد.
این امریست شدنی، اگر بخواهیم.#
_________________________________________
برای دنبال کردن برنامه های تحلیلی نویسنده به وبسایت تلویزیون دیدگاه مراجعه کنید: www.didgah.tv
جهت اطلاع از نظریهی «بینهایتگرایی» به این کتاب مراجعه کنید:
«بینهایت گرایی: نظریهی فلسفی برای تغییر» www.ilcpbook.com
ایکس (توییتر) :@KoroshErfani
مقالات مرتبط
در همین مورد