کورش عرفانی – ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
سرنوشت جنگ اسرائیل و آمریکا علیه ایران هنوز معلوم نیست، اما وضعیت کشور در سایهی این حملهی نظامی به سوی دورانی مبهم در شرایط پساجنگ میرود. اقتصاد ایران که قبل از جنگ هم به واسطهی سوءمدیریت آسیبهای جدی دیده بود بر اثر جنگ و عوارض آن به مرز ویرانی رسیده است. تورم نقطه به نقطهی ۱۳۰ درصدی برای اقلام خوراکی خانوادهها را با واقعیت فقر غذایی مواجه ساخته است. بیکاری در اوج خود است و به نظر میرسد که میزان کاهش نرخ زاد و ولد به نحو بارزی آیندهی جمعیتی کشور را به خطر میاندازد.
جدایی میان جامعه و حاکمیت به شکل مشهودی خود را نشان میدهد. مردم در جستجوی بقای بدون مزاحمت رژیم هستند و رژیم هم به دنبال پیاده کردن استراتژی بقای خود بدون مزاحمت مردم. مشخص نیست این وضعیت با پایان احتمالی جنگ تا چه زمان دوام آورد، اما مسلم است که روند انباشت نارضایتی، ایران پس از جنگ را متزلزل و ملتهب خواهد ساخت.
آیا راه حلی موجود است؟
در جستجوی راه حلی که بتواند بهبودی در شرایط پدید آورد بسیار گفته شده است، اما آن چه بیش از هر چیز مورد نیاز است فهم روانشناسی اجتماعی جامعهی جنگزده است. این یک شرایط روانی جمعی ویژه و خاص است و نمیتوان مشابهتی با دوران دیگر در آن دید. برخی از ویژگیهای آن چنین است:
. عدم قطعیت: در شرایط جنگی هر نوع قطعیت و ثباتی فرو میریزد و آدمها فقط در صدد نجات فیزیکی خویش از خطر بمباران و کشتار و مرگ هستند. این وضعیت، بعد از پایان جنگ برای مدتها در ذهن میماند و رفتارهای فردی و جمعی را در قالب حداقلگرایی تحت تاثیر قرار میدهد. آدمها حتی پس از پایان خطر نظامی، مدتها در فضایی سرشار از ترس و محافظهکاری و فلج تصمیمگیری به سر میبرند. این امر هم در مورد مسائل خرد و خانوادگی صادق است و هم در بارهی موضوعات جمعی و فراگیر و کلان. مدتها وقت می برد تا اعضای جامعه به تدریج از این شوک روانی جان سالم به در برند و قادر به اخذ تصمیمگیری برای تعهد درازمدت در یک امر، طرح یا کاری باشند. به همین دلیل گفته میشود که جنگ انسانها را یا فیزیکی میکشد یا روانی. آسیبهای روانی در جنگهای درازمدت ماندگار است و در نبردهای کوتاه مدت البته از عمر کوتاهتری برخوردار است، اما هرگز نمیتوان از فردای جنگ کشوری را به حالت عادی بازگرداند؛ زمان میبرد.
. تشدید قضا و قدرگرایی: جنگ به واسطهی خصلت مهیب و خشن خویش، احساس ضعف و ناتوانی را تقویت و گرایشی ناخودآگاه به سوی قبول سرنوشت ایجاد میکند. سرنوشتی که دیگر در دست آدمها نیست، بلکه توسط بمب و موشک و پهباد و یا در ورای مرزها شکل میگیرد. این امر افراد را به طور ناخواسته قضا و قدرگرا میکند، حتی آدمهای غیر مذهبی، غیر خرافی و عقلانیتگرا را. این خصلت در ذهن مینشیند که از فرد یا افراد کاری بر نمیآید و باید هر آن چه را که در انتظار است پذیرا باشند. هر چند این امر در ظاهر مربوط به موقعیت نامشخص بقاء یا عدم بقاء ناشی از مقتضیات جنگ مثل بمباران و موشک باران است، اما در ناخودآگاه انسانها نوعی از تعمیم را دامن میزند و این که حتی در فردای جنگ هم باید دید پارامترهای فرافردی برای دیگران چه تصمیم میگیرند. به همین دلیل، گرایش قضا و قدر گرایی به طور ضمنی و حدودی در همه پدید میآید، جا میافتد و برای مدتها، در ورای ماجرای جنگ و کشتار ادامه مییابد.
. آشفتگی و بینظمی ذهنی: جنگ تمامی محاسبات را به هم میزند و انسانها را دچار آشوب روانی میکند. این آشوب که مدیریت و کنترل آن نیز آسان نیست مانع از رفتار منظم و طبیعی میشود. البته در بسیاری از موارد به صورت غیرآشکار، اما در درون هر کس نوعی از به هم ریختگی ذهنی بدیهی جلوه میکند. آدمها، در حالت آشفتگی، کم حوصله و عصبی هستند و فاقد میل به مشارکت جدی در هیچ کارِ نیازمند تمرکز و توجه خاص. به همین خاطر نیز تحمل صحبت و سفارش و نصیحت را، حتی اگر به نفعشان باشد، ندارند و بیشتر مایل به گریز زدن از واقعیت و پناه بردن به موسیقی و قرص و دود و دوا و شعر و عرفان میباشند.
. انزواگرایی: جنگ و خشونت و توحش آن، میل به ارتباط را به حداقل میرساند. گویی آدمها وقت صحبت با یکدیگر را ندارند و ترجیح میدهند که در خلوت خویش به دردها و نالههای درون خود گوش دهند. به همین خاطر، ارتباطات اجتماعی به حداقل میرسد و گوشهگیری و سر درکار خود فرو بردن باب میشود. این امر در بسیاری از موارد به قیمت تقلیل درازمدت تعامل اجتماعی افراد منجر میشود و حتی به صورت درونی شده در آدمها میماند. در این مواقع، کنش و واکنش جامعه به حداقل میل میکند. این انزواگرایی در بسیاری از موارد به افسردگی، روانپریشی و حتی خودکشی در اوج ناامیدی کشیده میشود.
تبدیل جامعه به مردهی متحرک
این لیست که موارد فراوان دیگری مانند خود تخریبگری فعال یا ضمنی، عادی شدن ترس و وحشت و نیز تمایل بیشتر به خشونتهای گفتاری یا فیزیکی را میتوان به آن افزود، شرایطی را پدید میآورد که در آن جامعه بیشتر به سایهی مبهمی از خود شبیه است تا به خویشتن خویش. به مثابه مردهی متحرک است. شبحی است که نمیداند اوضاع چگونه تحول مییابد:
. آیا جنگ تمام میشود؟
. آیا برای درازمدت به پایان میرسد یا به زودی باز شروع خواهد شد؟
. شرایط پس از جنگ چگونه خواهد بود؟
. آیا وضع بهتر میشود یا بدتر؟ چقدر بهتر، چقدر بدتر؟
. آیا مملکت قابل زندگی خواهد بود؟
. آیا کشور قابل بازسازی خواهد بود؟ چگونه؟ چقدر طول میکشد؟
کسانی که اصرار دارند تا عناصر سیاسی در داخل و خارج از کشور هر چه سریعتر دست به کار شوند و برای ایجاد تغییر سیاسی در جامعهی پساجنگ کاری کنند نباید آن چه در بالا گفته شد را نادیده بگیرند. چون در غیر این صورت هر آن چه بگویند، در ورای درخشان بودن ایدهها یا خیر، توسط جامعه نادیده گرفته خواهد شد.
زمان مناسب تحرک جمعی
فصل زخمهای جنگ باید بگذرد و این نیازمند زمان است. البته در این فاصله نیازی به انفعال و انتظار مطلق نیست. بر عکس، هر آن چه را که میتوان به واسطهاش حال و روز جامعه را زودتر به شرایط عادی بازگرداند باید انجام داد، اما نباید پایان جنگ را به مثابه پایان بلاتکلیفی آدمها در نظر گرفت. جنگ که تمام شود برای بسیاری وضعیت نابسامانی روانی، معیشتی، صنفی، مالی، خانوادگی، شغلی و اجتماعی یا شروع میشود یا ادامه مییابد. نیاز به تحولاتی مادی و مشخص و ملموس است تا آدمها بار دیگر اعتماد خود به کشور، به عنوان محمل مناسب برای یک زندگی معمولی را بازیابند و به رفتارهای عادی و طبیعی خویش بازگردند. جنگ به مثابه زخم بر تن جامعه است و التیام آن هم زمان میخواهد هم مرهم. اقداماتی که بتواند کمبودها و سختیها را کاهش داده و روندی قابل قبول برای زندگی فراهم سازد.
بدیهی است که به دلیل خصلت استبدادی، پرفساد و خشن حاکمیت، در ایران، علاوه بر جنگ، این پارامتر نیز دست به کار است تا جامعه را در ترس و انزوا و انفعال و ناامیدی نگه دارد. بنابراین با مشکل مضاعفی مواجه هستیم که تا حد قابل توجهی، در کلیت خود، حتی در شرایط پیش از جنگ نیز حضور داشت. موقعیت روانشناسی جامعهی ایران در دوران پیشاجنگ طوری بود که امر بسیج اجتماعی برای مبارزهی جمعی و صنفی و همگانی را اگر نه ناممکن، دست کم بسیار سخت میساخت؛ اینک اگر عامل جنگ و عوارض روانی بعد از آن را هم اضافه کنیم در مییابیم که کار، سازماندهی اجتماعی برای مبارزهی سیاسی، نه فقط آسانتر نشده، بلکه دشوارتر هم شده است.
این واقعیت ما را به این نکته رهنمون میکند که باز هم به همان نقطهی نخستین پیشاجنگ بازگشتهایم: این که اگر جامعه تحرکی از خود نشان دهد، نه در مسیر هیچ گونه آرمانخواهی گسترده و وسیع از جانب تودهها، بلکه در پیوند با وخامت شرایط معیشتی و صنفی و اقتصادی خواهد بود. وضعیتی که احتمال «شورش اسیدهای معده» را تقویت میکند و ما را با این امر بدیهی مواجه میسازد که تدارک جنبشهای اجتماعی غیر معیشتی در ایران، دست کم در کوتاهمدت، یک فرض نزدیک به محال جلوه میکند.
میماند که آیا ارادهای جدی و اهل کار در درون جامعه برای بهرهبرداری از شورشها و مسیردهی و هدایت و رهبری آنها برای تغییر سیاسی وجود دارد یا خیر. اگر چنین نیرویی در داخل کشور باشد، از همین حالا خود را برای این منظور آماده میکند تا شاید بتواند پدیدهی غیرقابل مدیریت شورشهای کور معیشتی گرسنگان و ناراضیان را مدیریت کند. در غیر این صورت، جنبشهای اجتماعی از نوع دیگر در ایران نیازمند زمان، بهبود حال روانی جامعه، بازیابی نهادی و ساختاری زندگی جمعی و سپس کار منظم سازمانیافته، هدفمند، رهبری شده و مداوم است.
______________________________________
برای دنبال کردن برنامه های تحلیلی نویسنده به وبسایت تلویزیون دیدگاه مراجعه کنید: www.didgah.tv
جهت اطلاع از نظریهی «بینهایتگرایی» به این کتاب مراجعه کنید:
«بینهایت گرایی: نظریهی فلسفی برای تغییر» www.ilcpbook.com
ایکس (توییتر) :@KoroshErfani
مقالات مرتبط
در همین مورد