با گذشت نزدیک به چهل و هشت سال از حیات شوم حاکمیت ضد ایرانی و آخوندی، کشور به مرزهای جبرانناپذیری از خسارت و ویرانی و تخریب در همهی حوزههای مادی و غیر مادی خویش نزدیک میشود. جامعهای که به واسطهی پذیرش تدریجی ظلم عادت کرد که همه چیز را به جان بخرد.
در سایهی یک انفعال تاریخی، مردم به بیرحمترین نظام حاکم بر ایران اجازه دادند تا تمامی خط قرمزهای ستم و غارت را درنوردیده و کشور را به سوی یک اضمحلال آشکار و غیر قابل جبران هدایت کند.
ایرانی که میتوانست با یک رشد جمعیتی معمولی در طول نزدیک به نیم قرن گذشته از یک جمعیت نزدیک به ۴۰ میلیون نفر به ۲۰۰ میلیون نفر برسد اینک ۸۵ میلیون بیشتر جمعیت ندارد. یک نسلکشی سیستماتیک که میرود در دههی آینده چیز زیادی از جمعیت ایرانی به جای نگذارد. در طول ۴۵ سال گذشته از هر ۱۵ ایرانی یک نفر کشور را ترک کرده است. در سالهای آینده بخش عمدهای از بافت جمعیتی ایران را، در صورتی که هنوز کشوری به اسم ایران مانده باشد، مهاجرین افغانی و عرب و پاکستانی تشکیل خواهند داد.
این داستان محو یک ملت است که به واسطهی ترس و تنبلی، سرزمین خود را به بیگانگان واگذار کرد.
در سایهی همدستی رژیم با دشمنان تاریخی ایران اینک معلوم شده است که ویرانسازی عمدی، طراحی شده و برنامهریزی شدهی کشور به جایی رسیده که دیگر حتی یک «تغییر رژیم» هم شانسی برای بازسازی مملکت به جای نخواهد گذاشت. هر رژیم جدیدی در ایران با واقعیت ورشکستگیهای ساختاری مواجه خواهد شد:
. ورشکستگی آبی (غیر قابل جبران برای صدها سال در طی یک روند طبیعی)
. ورشکستگی زمین (غیر قابل استفاده شدن بخش عمدهای از سطح زمین در فلات ایران برای صدها سال)
. ورشکستگی اقتصادی (غیر قابل بازسازی بودن اقتصاد کشور در طول دهها سال)
. ورشکستگی اجتماعی (غیر قابل ترمیم بودن ساختار برای دهههای متمادی)
. ورشکستگی فرهنگی و اخلاقی (غیر قابل جبران بودن برای دههها و چه بسا سدهها)
. ورشکستگی سیاسی (عدم امکان احیای زندگی سیاسی برای دههها و حتی فراتر)
. ورشکستگی مدیریتی (غیر قابل سازماندهی کردن حیات جمعی در ایران برای دههها).
هیچ فرد یا جریان دارای حداقلی از درک اجرایی و مدیریتی حاضر نیست کشوری با این شرایط را در قالب حکومت جایگزین در اختیار بگیرد و قربانی شود. فقط آدمها یا تشکلهای جاهطلب و نادان ممکن است برای ماجراجویی خود را در این میان فنا کنند.
نبود آینده
به این ترتیب این آیندهی تمامیتی به اسم ایران است که به واسطه گستردگی و عمق آسیبها از یک سو و بیخیالی و بیتفاوتی همگانی از سوی دیگر زیر سؤال رفته است. دشمن صهیونیستی بعد از اشغال ایران در سال ۵۷ و ۴۸ سال حفظ قدرت برای غارت و تخریب، به هدف نهایی خویش که ناپدید کردن تمدن ایران زمین است نزدیک شده است.
هر سناریوی فرضی برای آیندهی ایران باید به این موضوع توجه داشته باشد که کشور ایران دیگر متعلق به ایرانیان نیست و توسط دشمنانی که برای خود شناسنامه و نام ایرانی فراهم کرده بودند تصرف، اشغال و به نابودی کشیده شده است. این البته سرنوشت افغانستان نیز میباشد، اما در مورد ایران به صورت آشکاری، کسانی که هویت و مذهب و نژاد واقعی خود را پنهان کرده بوند کشور را در ۲۲ بهمن ۵۷ تصرف کردند و از آن ویرانهای غیر قابل بازسازی بیشتر به جای نگذاشتهاند؛ ویرانهای که به زودی با تجزیهی آن توسط دشمنان داخلی و خارجی برای همیشه از شانس تبدیل شدن دوباره به یک دولت-ملت محروم خواهد شد.
حذف ایران از نقشهی خاورمیانه بخشی از طرح اسرائیل بزرگ بوده و است. اسرائیل با برپایی توطئهای به نام «انقلاب اسلامی» کشورمان را در ۱۳۵۷ از چنگ ایرانیان درآورد و به دست عوامل پنهانی خود در کشور سپرد. همان کسانی که در طول نیم قرن گذشته ثروتهای تریلیون دلاری ایران زمین را غارت و به تلآویو انتقال دادند، چیزی حدود صد میلیون از رشد جمعیت ایران را ناممکن ساختند، محیط زیست و شرایط اقلیمی آن را به سوی فاجعه راه بردند و از باقیماندهی جمعیت ایران، مردمی ساختند که با وجود آن که میدانند قرار است یکی بعد از دیگری راهی دیار عدم شوند از جای خود تکان نمیخورند. ایران از درون متلاشی شده است و ملت ایران منتظر است تا این تلاشی را به طور شخصی و فردی تجربه کند تا باور نماید.
آیا کاری هم میشود کرد؟
بدیهی است که هر روشنفکری بر حسب وظیفهی اخلاقی خود باید این واقعیتهای تلخ و سیاه را برای تودهها بگوید و توضیح دهد تا شاید از طریق روشنگری سبب بیداری مردم شود. اما بسیاری از روشنفکران ایران به عمد یا به دلیل جهل، از بیان آن چه لازم است مردم ایران بدانند دوری میکنند و آن قلیلی هم که به این کار پرهزینه مشغولند ضمانتی برای به هدف رسیدن تلاش خود ندارند. اگر هم به این مهم مشغولند به واسطهی یک انتخاب فردیست بر مبنای مسئولیت ناشی از اخلاق و نه هیچ ماموریتی دیگر.
در نبود تحرکی از جانب میلیونها عضو جامعه، روشنفکر، عنصر سیاسی و فعال اجتماعی در نهایت فرسوده و ضعیف شده و از صحنه کنار زده میشوند. اتفاقی که به وضوح در حال رخ دادن است و بعید است که تا محو تمدن ایران تغییری در آن صورت گیرد.
تنها سناریوی باقیمانده بروز احتمالی انفجار اجتماعی است که ممکن است در قالب شورش گرسنگان کلید بخورد و مردم با تهاجمی خشن به ساختارهای غارت و سرکوب، نبرد طبقاتی خونینی را در کشور به راه بیاندازند. این سناریو نیز به دلیل نداشتن ساختار مدیریتی و رهبری و سمت مشخص، میتواند کلید یک جنگ داخلی را بزند که با حضور دشمنان در کمین، ایران را تجزیه خواهد کرد. اما حتی به فرض جا به جایی قدرت و برقراری مرکزیتی برای حکمرانی در ایران، آن چه به عنوان واقعیت در انتظار حاکمیت جدید خواهد بود همان است که در بالا گفتیم: ورشکستگیهای ساختاری و عدم امکان معجزه برای دهها و چه بسا صدها سال. کمترین بهبود واقعی و ماندگار در ایران نیاز به نیم تا یک قرن کار دارد تا شرایط ایران را به شرایط پنجاه سال پیش بازگرداند.
این رقمها در آن زمان بیانگر یک تأخیر صد و پنجاه ساله در قیاس با تحولات سایر کشورها از زمان تسخیر ایران توسط اسرائیل در سال ۱۳۵۷ خواهد بود. چیزی که به معنای پایان تاریخی حضور کشورمان در صحنهی بینالمللی و رفتن آن برای همیشه در صف کشورهای فقیر، محروم، بیثبات و بیآیندهی جهان است.
این تصویر سیاه گویای آن است که بدون تحولی کیفی در شکلبندی کنونی، آیندهای نداریم. به جای دست و پا زدن برای بنا کردن خانهای نو با خشت و چوب کهنه و فرسوده باید به فکر تولید مواد و مصالح جدید و تازه باشیم. این که مواد نو چه هست و چگونه میتواند جای خود را در نوسازی ایران ویران به کار گیرد موضوعی است که دو دهه است در کارهای رسانهای خود انتشار دادهایم.#
_________________________________________
برای دنبال کردن برنامه های تحلیلی نویسنده به وبسایت تلویزیون دیدگاه مراجعه کنید: www.didgah.tv
جهت اطلاع از نظریهی «بینهایتگرایی» به این کتاب مراجعه کنید:
«بینهایت گرایی: نظریهی فلسفی برای تغییر» www.ilcpbook.com
ایکس (توییتر) :@KoroshErfani
مقالات مرتبط
در همین مورد