در شرایطی که بیثباتی در جهان و منطقه و ایران رو به افزایش است، پیدا کردن پایههایی که بتوان ثباتی حداقلی را بر روی آنها بنا کرد کار آسانی به نظر نمیرسد. معادلات جهانی به شدت ناقاعدهمند شدهاند و هر گونه محاسبهی درازمدت و یا مطمئنی از قبل محکوم به بیاعتبار شدن است. در چنین وضعیتی یک شهروند کشورمان میتواند از خود بپرسد: چه برای ما ملت ایران مانده تا بتوانیم از آن به عنوان یک ستون خیمهی بقای خود در این جهان پر تلاطم و شرایط رو به ناپایداری بیشتر استفاده کنیم؟
پاسخ به این پرسش در دو وجه ممکن است: وجه عینی و وجه ذهنی.
پایههای مادی ثبات
از حیث عینی باید گفت که ایران در دل توفان کنونی هنوز عناصری مانند تمامیت ارضی و امنیت کلی خود را حفظ کرده است. مملکت در معرض خطر تجاوز و اشغال بلافصل قرار ندارد. البته که خطر جنگ از راه دور از طریق اسرائیل و آمریکا محتمل و حتی حتمی است، اما این چیزی نیست که بتواند برای مملکتی با عظمت ایران پایان بخش حیات مادی آن باشد، هر چند که بیتردید تخریب زیرساختهای اصلی کشور ضررهایی سخت و در بعضی از موارد جبرانناپذیر به دنبال خواهد داشت و تلفاتی سنگین را به جمعیت کشور وارد خواهد کرد.
آن چه اما شاید حتی بیش از جنگ، هستی ایران را تهدید میکند چالشهای بیسابقهی اقلیمی است که برای آن راه حلهای فوری و کوتاهمدت وجود ندارد. این امری است که بودش درازمدت کشور را به خطر میاندازد و در نبود اقدامی موثر و بنیادین میتواند تمامی سامانههای زیستبوم فلات ایران را از میان برد، به نحوی که بخش عمدهای از سرزمین ایران برای باشندگان آن غیر قابل زیست شود. مهاجرت اجباری ناشی از بحران اقلیمی بحران جمعیتی، اجتماعی، اقتصادی و به دنبال آن سیاسی به وجود آورده و به همین دلیل خطر بروز جنگ داخلی و تجزیهی کشور را افزایش خواهد داد. وضعیت فرونشست در استان اصفهان نخستین مثال این روند پرماجراست.
مورد دیگر، اقتصاد ایران است که در حال حاضر در نوعی از رکود فراگیر و تعطیلیِ رو به فزونی است. در نبود اقدامی شایسته، بدون تردید اقتصاد ایران طعم فلج عمومی و تبدیل شدن به وبالی برای گردن کشور را خواهد چشید. چرخ تولید در سطح عمدهای از کار باز ایستاده و کسب درآمد کافی به یک چالش بزرگ برای اکثریت مردم بدل شده است. فقر مادی فراگیر شده و میرود که در یک نوع از سکون ناشی از رکود تورمی، ساختار اقتصادی را به موتور تولید بحرانهای عظیم اجتماعی و طبقاتی تبدیل سازد.
پس، از حیث مادی، ملت ایران برای یافتن پایههای ثباتآفرین در شرایط بیثباتی کنونی با سه حوزهی مشخص بالا روبروست: ۱) احتمال بروز جنگ و تخریب فیزیکی و تلفات ناشی از آن، ۲) چالشهای اقلیمی سهمگین و هولناک و ۳) اقتصاد فلج و محکوم به تعطیلی.
هرگونه امید به بقای ایران از حیث فیزیکی ضرورت یافتن راهکارهای مشخص و موثر برای پاسخ دادن به این سه سری از چالشهای بنیادین را میطلبد. در نبود اقدامهای مهم و کارآمد و به موقع، باید انتظار داشت که زیربناهای مادی بقای ایران و ایرانی به طور جدی زیر سؤال و امید به آیندهی کشور به طور کامل از دست رود.
از حیث روانی نیز باید دید که چه ضعفهایی در تامین عنصر بقاء نقشآفرین هستند.
پایههای غیر مادی ثبات
نخست این که شکاف طبقاتی، جامعه را به تکهپارههای اجتماعی تبدیل کرده است. چیزی به اسم «انسجام اجتماعی» در ایران موجود نیست و همبستگی مردم در قالبهای خُرد، محدود و قبیلهوار موجود است و در مقیاس کلی و جامعوی یافت نمیشود. مفهومی به نام «دولت-ملت ایران»، اگر چه به طور رسمی موجود است، اما در جای جای کشور زیر سؤال میرود: آن جا که آب و برق قطع است، نانوایی پخت نمیکند، کشاورزی در حال نابودی است، دامداران دام کشتهاند و بیکار نشستهاند، فارغالتحصیلان دانشگاهی در خانهی والدین در خواب و افسردگی به سر میبرند و پدران و مادرانی که از نگاه شرمندهساز کودکی که به دلیل گرانی هزینهی تحصیل نتوانستهاند در مدرسه ثبت نام کنند میگریزند،… به عبارت دیگر، همبستگی ملی در ایران قوی نیست و فقط ممکن است رفتارهای مشابهای در شرایط خاص، مانند آن چه در جنگ دوازده روزه رخ داد، توهم حضور چیزی تحت این عنوان را دامن زند. اما واقعیت جامعهشناختی ایران چیز دیگری است. ایران جامعهای است از هم پاشیده، اتمیزه شده و فاقد «همحسی اجتماعی» که در نوعی از «صلح مسلح» به حیات خود ادامه میدهد. خشونت دولتی به طور موقت خشونت اجتماعی را در مهار دارد اما به محض به هم خوردن این توازن قوا، چهرهی واقعی یک جامعهی جان به لب رسیده که در صدد تخلیهی خشن خشم و انتقام خواهد بود بروز خواهد کرد.
دوم این که شاخصهای روانشناسی اجتماعی ایران همگی در ورای مرزهای قرمز آسیبشناختی هستند. جامعه مجموعهای از لایههایی شده است که افسرده و زامبیوار به دنبال تکرار برخی رفتارها برای تامین بقای فیزیکی و روانی خود هستند. عنصر اندیشهورزی جمعی و گفتگو و راهحلیابی ناموجود است؛ افراد از هم فرار میکنند تا بتوانند در خلوت خانواده و خودیها احساس آرامش کنند. اعتماد اجتماعی سقوط کرده و اخلاق اجتماعی به شدت ضربه خورده است. باورها نسبت به داشتن یک سرنوشت مشترک از دست رفته و هر کس به طور فردی یا خانوادگی در صدد نگه داشتن سر خود بالای آب مشکلات و تورم و فقر و بیآیندگی است. آدمها به سرنوشت هم کاری ندارند و فقط میخواهند از شر دیگران در امان باشند. فضای عدم دیالوگ اجتماعی حاکم است و تلاش برای طرح موضوعات در فضای اجتماعی محدود به برخی از محافل دانشگاهی و روشنفکری و یا رسانهها و شبکههای اجتماعی میباشد.
سوم وضعیت انسان ایرانی است که به عنوان فرد، قبل از هر چیز خود را به مثابه «مردهی متحرکی» میداند که شانس زنده ماندن نقد را فدای نسیهی زندگی بامعنا کرده است. او با تصور این که «چند صباحی» را باید این گونه طی کرد چند ده سال از بهترین ایام عمر خود را هدر میدهد تا توجیه لازم برای استفاده از عبارت جادویی «از ما که گذشت» را پیدا کند. وی «حسرت» را به عنوان سنگ بنای زندگی خویش قرار داده و آن را برای همه چیز به کار میبرد تا از این طریق ناکنشمندی انتخابی خویش را به عوامل فرافردیی نسبت دهد که از آنها «گریزی نبوده است». انسان ایرانی در عمیقترین، پنهانترین و ظریفترین نوع از افسردگی و روانپریشی تاریخ خود بعد از هجوم آدمخواران مغول به سر میبرد.
پس از حیث روانی نیز، کار آسانی نیست که یک ایرانی بتواند در یک جامعهی ۱)فاقد همبستگی اجتماعی، ۲) دارای گسست جمعی و ۳) روانپریشی فراگیر برای خود محمل مناسبی در جهت ثبات و پایداری در فضای بیثباتی و ناپایداری فراگیر اوضاع کنونی پیدا کند.
چه میماند؟
در چنین شرایطی، شاید تنها ابزار مفید برای این منظور درک خود این ضعفهاست. بیشتر از آن چه بخواهیم به رویاپردازی در مورد برطرف کردن این ضعفها در موقعیت آشفتهی کنونی بپردازیم میبایست به فهم و آشنایی عینیگرا با آنها بسنده کنیم. فایدهی این کار آن که ما را به سوی نوعی از اطمینان روانی میبرد که به واسطهی آن میدانیم که نباید اسیر احساسات و ترس و هیجان و عصبیتهای آنی شویم و سرنوشت خود و کشورمان را تباه سازیم.
نمونهی بارزی از این رویکرد را در مردم بختبرگشتهی نوار غزه میبینیم. جایی که هیولای اسرائیل کمترین فرجهای برای آنها نگذاشته و با تبدیل کردن کل این باریکه به جهنم روی زمین، توان موجود انسانی در تحمل شرایط سخت را به چالش کشیده است. با این وجود میبینیم که فلسطینیهای ساکن این دوزخ صهیونیسمساخته در حالی که روزانه بمباران میشوند، عزیزانشان را از دست دادهاند، آب و خوراک ندارند، سرپناه ندارند، دارو و بیمارستان ندارند و دست و پای زخمی کودکانشان را بدون بیحسی یا بیهوشی اره میکنند، باز هم مقاومت میکنند. چگونه؟ آنها بر تمامیت و عمق فاجعهای که بر آنها تحمیل شده است آگاهند و به واسطهی این آگاهی، تحمل این فاجعه را برای خویش ممکن میسازند.
این همان روشی است که در کشور ما نیز شاید به عنوان پناهگاهی برای روان آشفته و آسیبدیدهی تک تک ایرانیان باقی مانده باشد. تحمل شرایط به واسطهی آگاه بودن از عمق و گسترهی چالشهایی که ایران و ایرانی را تهدید میکند. وقتی دانستیم، دیگر عنصر غافلگیری و شوک ناشی از آن را نخواهیم داشت و مغزی که بتواند شوک را مدیریت کند هر چیز دیگری را نیز میتواند و از این طریق دچار خشم و غضب و فروپاشی روانی و عصبیتهای تند دردسرآفرین نشود. آگاهی از فاجعه به ما قدرت برخورد با آن را میدهد.
سهم خود را دریافتن
ما ایرانیها باید بدانیم که در شکلدهی به شرایط وخیم موجود همان قدر نقش داشتهایم که دولتمردان نالایق و فاسد و دزدی که بر سر این کشور سوار بوده و آن را به این روز انداختهاند. آنها ایران را یک شبه ویران نکردند، این یک روند تدریجی و چهل و هفت ساله بود و زیر چشمهای ما و با اطلاع ما و به واسطهی عدم تحرک جمعی ما صورت گرفت. ما اجازه دادیم که این ویرانسازی ادامه یابد و آن چه امروز میبینیم حاصل «فعل تخریبگر حکومت» و «انفعال تخریبپذیر جامعه» بوده است. ما با سکوت و ترس خود و نیز پذیرش زنده بودن به جای زندگی، با استعفاء از عرض زندگی برای تامین طول آن، خود و کشور را به این روز انداختیم و در طول نزدیک به نیم قرن حاضر نشدیم با کنار گذاشتن ترس و تنبلی روند بدیهی اضمحلال ایران را متوقف سازیم.
اینک که به این روز سیاه دچار شدهایم باید بدانیم که چرا به این وضعیت اسفبار افتادیم و به واسطهی درکِ این چرایی، رفتار مناسب را پیشه کنیم. رفتار مناسب نیز، چنان چه پیش از این گفتیم، تامین «استراتژی بقاء» برای کشور است. این استراتژی دو تبلور مادی مشخص دارد: حفظ تمامیت ارضی ایران و حفظ وحدت ملی ایرانیان. در سایه این دوست که ایران میتواند بماند و به واسطهی ماندن آن، ایرانی فرصت و زمان کافی برای بیدار شدن از خواب خودساخته و خودخواسته را خواهد داشت؛ در سایهی آن بیداری است که در دراز مدت، در سایهی شجاعت و درایت و مدیریت، میتوان ویرانستان آن زمان کشور را به ایرانی متفاوت تبدیل کرد؛ شاید، به ایرانی آزاد و آباد.
این امر نیاز به عقلانیت سازمانیافتهی ما و نظم و انضباط در کار جمعی دارد تا به بار بنشیند و کورسوی امیدی را که هنوز موجود است از بین نبرد. با الهام از تجربهی ده هزار سالهی بقای تاریخی ایرانیان میتوانیم امیدوار باشیم که این بار نیز ایران عزیزمان را از مهلکه بیرون بکشیم.
شدنی است اگر بخواهیم.#
_________________________________________
برای دنبال کردن برنامه های تحلیلی نویسنده به وبسایت تلویزیون دیدگاه مراجعه کنید: www.didgah.tv
جهت اطلاع از نظریهی «بینهایتگرایی» به این کتاب مراجعه کنید:
«بینهایت گرایی: نظریهی فلسفی برای تغییر» www.ilcpbook.com
آدرس تماس با نویسنده: korosherfani@yahoo.com
ایکس (توییتر) :@KoroshErfani

