از بیروت تا قلب تهران
در استراتژیهای نظامی معاصر، مفهومی به نام «دکترین ضاحیه» (Dahiyeh Doctrine) به عنوان نمونهای از جنگ نامتقارن با تمرکز بر تخریب ساختارهای اجتماعی مطرح شده است. این دکترین مرزهای سنتی میان جبهه جنگ و زیستگاه غیرنظامی را به شکل بنیادین دگرگون میکند. در این رویکرد، جامعه غیرنظامی صرفاً «پیامد جانبی جنگ» تلقی نمیشود، بلکه به بخشی از میدان اصلی اعمال فشار استراتژیک تبدیل میگردد. اساس این دکترین بر اعمال نیروی تخریبی نامتناسب، نابودی زیرساختهای حیاتی و ایجاد بحرانهای ساختاری در زندگی روزمره شهروندان استوار است تا از طریق فرسایش اجتماعی و روانی، اراده مقاومت یک جامعه تضعیف شود.
. چیستی و ریشههای تاریخی
نام این دکترین از منطقه «ضاحیه جنوبی» بیروت گرفته شده است؛ منطقهای که به عنوان مرکز ثقل سیاسی و اجتماعی حزبالله لبنان شناخته میشود. این مفهوم نخستین بار پس از جنگ ۲۰۰۶ لبنان توسط گادی آیزنکوت، فرمانده وقت ارتش اسرائیل، به صورت صریح در ادبیات نظامی مطرح شد.
فلسفه اصلی این دکترین بر مبنای یک فرض استراتژیک شکل گرفته است: برای شکست دادن طرف مقابل در جنگ ، باید هزینههای اجتماعی و اقتصادی آنها به شکل گسترده افزایش یابد. به همین دلیل، کل منطقه و جامعه مقابل (دشمن) به عنوان بخشی از میدان فشار نظامی تلقی میشود.
در این چارچوب، تخریب گسترده زیرساختها—از شبکههای انرژی و آب گرفته تا جادهها، مراکز آموزشی و درمانی—نه صرفاً برای تضعیف توان لجستیکی دشمن، بلکه برای ایجاد بحران اجتماعی فراگیر انجام میشود. چنین تخریبی باعث میشود هزینه بازسازی، از دست رفتن سرمایههای اجتماعی و رنج ناشی از فقدان زیرساختها جامعه را در برابر یک انتخاب دشوار قرار دهد: ادامه مقاومت با هزینههای سنگین یا پذیرش شرایط تحمیلی.
از منظر نظریههای جامعهشناسی جنگ، این رویکرد را میتوان نوعی استراتژی فشار ساختاری بر جامعه دانست که در آن ساختارهای مادی زندگی روزمره به ابزار اعمال قدرت تبدیل میشوند.
. از لبنان تا غزه: الگوی تخریب سیستماتیک
اجرای این دکترین در دو دهه اخیر، الگوهای نسبتاً مشخصی از تخریب سیستماتیک زیرساختهای اجتماعی را نشان داده است.
در لبنان، در جریان جنگ ۲۰۰۶، بسیاری از روستاها و مناطق مسکونی با حجم گستردهای از حملات هوایی مواجه شدند. نتیجه این عملیات، علاوه بر خسارات مستقیم انسانی، گسست رابطه اقتصادی و فرهنگی میان مردم و زمینهایشان بود؛ پدیدهای که در مطالعات توسعه به عنوان یکی از عوامل مهم مهاجرت اجباری و فروپاشی اقتصادهای محلی شناخته میشود.
در غزه، این الگو در قالب استراتژی موسوم به «تسطیح زمین» (Leveling) نمود پیدا کرده است. در این رویکرد، محلههای مسکونی، دانشگاهها، مراکز خدماتی و حتی نانواییها به عنوان بخشهایی از شبکه زیست اجتماعی هدف قرار میگیرند. پیامد چنین تخریبی، ایجاد شرایطی است که منطقه برای مدت طولانی از نظر زیرساختی و اقتصادی غیرقابل سکونت یا بسیار دشوار برای بازسازی شود.
از دیدگاه جامعهشناسی شهری، چنین تخریبی صرفاً نابودی ساختمانها نیست، بلکه به معنای فروپاشی شبکههای اجتماعی، سرمایه اجتماعی و الگوهای معیشت شهری است؛ شبکههایی که بازسازی آنها معمولاً دههها زمان میبرد.
. اجرای دکترین ضاحیه در ایران: اتحاد با آمریکا در آسمان بیدفاع
برای اسرائیل در تقابل با ایران، به دلیل وسعت جغرافیایی و عمق استراتژیک این کشور، اجرای کامل چنین دکترین تخریبی بدون مشارکت یک قدرت هوایی گسترده دشوار بود. بنابراین اسرائیل نیاز داشت تا ایالات متحده آمریکا به طور مستقیم وارد جنگ با ایران شود تا شرایط لازم برای اجرای عملیات گسترده و اجرا دکترین ضاحیه فراهم شود که شد.
در این وضعیت، کلانشهری مانند تهران—با جمعیت میلیونی، تراکم بالای شهری و وابستگی شدید به زیرساختهای متمرکز—میتواند به نقطهای آسیبپذیر برای اعمال این دکترین تبدیل شود.
(الف) فلج کردن خدمات شهری
در نخستین مرحله، هدف قرار دادن انبارهای بزرگ سوخت—مانند مراکز ذخیرهسازی در مناطق صنعتی اطراف تهران—میتواند به سرعت شریان انرژی پایتخت را مختل کند. در اقتصادهای شهری مدرن، سوخت و انرژی نقشی حیاتی در تداوم زنجیرههای تأمین دارند. اختلال در این زیرساختها میتواند منجر به توقف سیستم حملونقل، کاهش ظرفیت نیروهای امدادی، اختلال در توزیع مواد غذایی و بروز بحرانهای معیشتی شود.
از منظر اقتصاد سیاسی، چنین وضعیتی به سرعت میتواند به تورم شدید، کمبود کالاهای اساسی و شکلگیری بازارهای غیررسمی منجر شود. در این شرایط، گروههای اجتماعی آسیبپذیر—از جمله فقرا، سالمندان و کودکان—بیشترین فشار را متحمل خواهند شد.
(ب) فروپاشی سیستم بهداشت و درمان
در الگوهای مشاهدهشده در برخی مناطق جنگی که اسرائیل که طرف نزاع بوده مراکز درمانی گاه به عنوان اهداف استراتژیک در نظر گرفته شده اند. تخریب بیمارستانها تنها به معنای کاهش ظرفیت درمانی نیست؛ بلکه پیامدهای عمیق روانی و اجتماعی دارد.
در روانشناسی بحران، وجود مراکز درمانی فعال یکی از مهمترین منابع امنیت روانی جمعی محسوب میشود. نابودی چنین مراکزی میتواند احساس «بیپناهی مطلق» را در میان شهروندان تقویت کند. این احساس بیپناهی اغلب به افزایش اضطراب جمعی، اختلالات استرس پس از سانحه (PTSD) و فرسایش امید اجتماعی منجر میشود.
در بلندمدت، چنین تجربهای میتواند الگوهای روانی نسلهای بعدی را نیز تحت تأثیر قرار دهد؛ پدیدهای که در مطالعات روانشناسی جنگ به عنوان تروماهای بیننسلی شناخته میشود.
. پیامدهای اجتماعی و روانی بلندمدت
اجرای چنین دکترین تخریبی در مقیاس یک کلانشهر بزرگ، مانند تهران (متاسفانه اسرائیل مایل به اجرا دکترین ضاحیه در ایران است ، فقط مسئله توانایی اجرا میباشد) پیامدهایی فراتر از خسارات مستقیم جنگی دارد.
از نظر جامعهشناسی، تخریب زیرساختهای حیاتی باعث کاهش شدید سرمایه اجتماعی—یعنی اعتماد، همکاری و انسجام میان شهروندان—میشود. کشورها و جوامعی که زیرساختهای اقتصادی و خدمات عمومی خود را از دست میدهند، اغلب با افزایش جرم ، گسترش اقتصاد غیررسمی و تضعیف نهادهای مدنی مواجه میشوند.
از نظر روانشناسی اجتماعی، تجربه طولانیمدت ناامنی، کمبود و تخریب میتواند به افزایش اختلالات روانی مانند افسردگی، اضطراب مزمن و احساس بیمعنایی اجتماعی منجر شود. پژوهشهای انجامشده در جوامع جنگزده نشان میدهد که این آسیبها حتی پس از پایان جنگ نیز برای سالها باقی میمانند و سطح کیفیت زندگی را به طور پایدار کاهش میدهند.
همچنین بازسازی اقتصادی پس از چنین تخریبهایی اغلب با نابرابریهای شدید همراه است. در بسیاری از موارد، گروههای ثروتمندتر سریعتر به منابع بازسازی دسترسی پیدا میکنند، در حالی که طبقات فقیر و حاشیهنشین برای مدت طولانیتری در شرایط محرومیت باقی میمانند. این روند میتواند به تعمیق شکافهای طبقاتی و افزایش بیثباتی اجتماعی منجر شود.
. چالشهای نهایی و پیامدهای ژئوپلیتیکی
در چنین شرایطی ، حتی با از بین رفتن بخش بزرگی از تسلیحات نظامی ، مسئله توانایی ایران برای پاسخ متقابل همچنان مطرح خواهد بود. توانایی شلیک موشکهای بالستیک و پهپادهای تهاجمی از تأسیسات زیرزمینی میتواند منجر به حملات متقابل علیه زیرساختهای انرژی در سراسر منطقه شود.
از منظر اقتصاد جهانی، هدف قرار گرفتن زیرساختهای انرژی در خاورمیانه میتواند به اختلال گسترده در بازارهای جهانی نفت و گاز و بروز بحرانهای انرژی در سطح بینالمللی منجر شود.
همزمان، از نظر سیاسی و اخلاقی، اجرای چنین دکترین تخریبی در شهری با جمعیت میلیونی میتواند واکنش شدید افکار عمومی جهانی را برانگیزد. انتشار تصاویر تخریب زیرساختهای شهری، بیمارستانها و صفهای طولانی برای دسترسی به سوخت و غذا یا دارو میتواند فشارهای دیپلماتیک و سیاسی گستردهای را برای توقف جنگ ایجاد کند.
نتیجهگیری
دکترین ضاحیه را میتوان نمونهای از گذار از جنگهای کلاسیک میان ارتشها به نوعی جنگ ساختاری علیه جامعه دانست؛ جنگی که در آن زیرساختهای حیاتی، شبکههای اجتماعی و روان جمعی به میدان اصلی اعمال فشار تبدیل میشوند.
در اجرای چنین دکترینی در کشوری مانند ایران، پیامدها صرفاً به تخریب فیزیکی شهرها محدود نخواهد بود. بلکه اثرات آن میتواند برای سالها در قالب آسیبهای روانی، کاهش سطح زندگی، گسترش نابرابری اجتماعی و فرسایش سرمایه اجتماعی ادامه یابد.
به این ترتیب، هدف چنین رویکردی نه صرفاً تصرف سرزمین، بلکه تضعیف بنیانهای مادی و روانی جامعهای است که توان مقاومت آن در بلندمدت مورد هدف قرار گرفته است.
همایون صادقی