اعتراضات در ایران این بار هم، به طور قابل پیشبینی، به خاک و خون کشیده شد و نتیجهای در بر نداشت. رژیم که بنبست کنونی خود را مطلق میبیند از سرکوبی به مراتب خشنتر از دفعات پیش بهره برد تا خطر سقوط توسط مردم را از سر بگذراند. سرنوشت ایران به این ترتیب یک بار دیگر در محاق پرسش و شک و ابهام فرو رفت. این روند در سال ۱۳۷۸ و ناکامی جنبش دانشجویی ۱۸ تیر و بعد از آن در سالهای ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۰ تکرار شده است. این امر از ما دعوت میکند که به چراییها بیاندیشیم.
مروری واقعگرا بر تاریخ
شاید وقت آن باشد که با کمی دقت این نکته را دریابیم که سرنوشت کشور ما از مدتها پیش در اختیار بازیگران داخلی، یعنی نظام حاکم از یک سو و مردم ایران از سوی دیگر، نبوده و نیست. هم به طور تاریخی و هم به طور خاص در شرایط کنونی معادلهی ایران به طور مستقل وجود ندارد و پیوسته بخشی از معادلهی بزرگتری است که هم منطقهی خاورمیانه را در برمیگیرد و هم در ابعادی وسیعتر کل صحنهی جهانی را.
واقعیت این است که کشور ما از زمان قاجار دیگر یک شبه مستعمرهی دارای توهم استقلال محسوب میشود. این توهم بارها گریبان ملت ایران را در سر بزنگاههای تاریخش گرفته است:
. در پایان دوران قاجار که کشور دستخوش بحران حکمرانی بود، بریتانیا با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خط جدید حرکت تاریخ ایران را از طریق فراماسونهایی مانند سیدضیاء طباطبایی، محمد علی فروغی و با زور و چماق رضاخان قزاق بر عهده گرفت.
. در قلب جنگ جهانی دوم بار دیگر ایران دچار سردرگمی بینالمللی بین قدرتهای در جنگ واقع شد و این بار نیز بریتانیا و شوروی به اشغال ایران و خلع پادشاه و جایگزین کردن آن با عروسک خود دست زدند.
. در پایان یک نبرد تاریخی برای بازپسگیری ثروت ملی نفت، و امکان استقرار یک نظام دمکراتیک مردمی در ایران به رهبری دکتر محمد مصدق، سازمان سیای آمریکا و سازمان ام آی 6 بریتانیا وارد صحنه شده با کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مدیریت کشور را با استقرار دوبارهی شاه قلابی به دست گرفتند.
. در سال ۵۷ که فرصتی بود برای چرخش به سوی یک ایران دمکراتیک، قدرتهای بزرگ در گوادلوپ تصمیم به استقرار خمینی ضد ایرانی بر ایران کردند تا هیچ نیروی مردمی جایگزین رژیم شاه نشود.
بعد از ۴۸ سال عمر رژیم دست نشاندهی گوادلوپیها به رهبری پشت پردهی اسرائیل، اینک بار دیگر سرنوشت کشور ما در دست اسرائیل و آمریکا و بریتانیا و روسیه و چین و عربستان و پاکستان و ترکیه است. نه دولت جمهوری اسلامی کارهای است نه ملت ایران. سرنوشت هر دو در ایران توسط قدرتهای بیرون از ایران تعیین میشود.
دیگر در دنیایی نیستیم که کشورهایی مانند ایران که به واسطهی عملکرد خود پیوسته در مرکز تعاملات جهانی قرار گرفتهاند بتوانند بر مبنای موقعیت داخلی خویش تعیین تکلیف شوند. موضوع ایران و آیندهی آن اینک در قلب برنامهریزی سرمایهداری جهانی به رهبری صهیونیسم برای بقا و تدوام بخشی به تسلط خویش قرار گرفتهاند.
بهتر است چارچوب کلی شرایط را بررسی کنیم.
جهان کنونی
سرمایهداری با فرایند «جهانی شدن» رشد و توسعهی بیسابقهای را تجربه کرد. ثروتی بینظیر تولید و نصیب طبقهی حاکم در کشورهای بزرگ سرمایهداری شد. این عوارض فرعی هم داشت. از جمله:
. غارت منابع طبیعی،
. تحریک تغییرات اقلیمی،
. به فقر کشاندن بسیاری از کشورهای جهان،
. تشدید مهاجرت اقتصادی،
. افزایش فاصلهی طبقاتی و در عین حال
. آفریدن بستر رقابت که در آن غولهایی مانند چین و برزیل به پا خاستند.
با انباشت تمامی این عوارض منفی و مخرب، کار به جایی رسید که سرمایهداری شروع به درک و نمایش ضعفهای ساختاری خود کرد. این امر همراه شد با استقرار هر چه بیشتر گرایش صهیونیستی بر رأس نظام سرمایهداری.
نقش صهیونیسم در سرمایهداری
این استقرار یک پدیدهی ناگهانی و غیر منتظره نبود. سرمایهداری از ابتدا ساختهی دست یهودیت بوده است و همیشه بخشهای اصلی و مهم آن به طور تاریخی، منظم، هدفمند و مداوم در اختیار یهودیان بوده است. همانهایی که در یک مقطعی برای گردش کاذب پول و پولشویی قانونی در اروپای بعد از جنگ دوم، یک کشور قلابی ساختند، نام آن را اسرائیل گذاشتند و حتی برایش تاریخ مذهب و داستان بافتند.
گسترش بخش صهیونیستی سرمایهداری یک روند طبیعی رو به رشد و یک امر غیر قابل اجتناب بود، تا جایی که در نهایت، در قرن بیست و یکم این دو چنان در هم تافته شدند که صحبت از «سرمایهداری» به عنوان یک نظام اقتصادی متعارف فقط به طور نظری میتوانست معنادار باشد، واقعیت بیرونی که چیزی نبود جز «سرمایهداری صهیونیستی» بیرون آمد. تسلط تفکر مذهبی-ایدئولوژیک-ضداخلاقی-ضدانسانی صهیونیسم بر اتاقهای فکر نظام سرمایهداری.
استقرار منطق صهیونیسم بر سرمایهداری آن را گام به گام از یک نظام اقتصادی توسعهطلب متعارف به یک نظام اقتصادی تهاجمی غیر متعارف تبدیل ساخت. در حالی که تمامی بخشهای دیگر جهان به واسطهی جهانی شدن در تصور این بودند که میتوانند در یک روند متداول به رقابت با سرمایهداری غرب بپردازد، سرمایهداری غرب در حال پوست انداختن بوده و در قالب یک مسخ صهیونیستی به یک هیولای بیاخلاق و قانونگریز دگرش یافت. نظامی که امروز میخواهد تمام ضعفهای اقتصادی و فنی و چالشهای کلان خود را با قدرت نظامی و قلدری سیاسی خویش جبران کند. همان منطقی که صهیونیستها برای دههها در قالب آزمایشگاه خاورمیانه از طریق اسرائیل انجام داده بودند و نتیجه گرفته بودند. از بدو پیدایش خود اسرائیل با اشغال سرزمینهای فلسطینی، سوری، لبنانی، اردنی به تسخیر و زمین و آب و منابع طبیعی ملتهای خاورمیانه پرداخته و آنها را مورد بهرهبرداری قرار داده بود. اینک صهیونیسم میخواهد همین مدل اسرائیلی را برای سرمایهداری آمریکا پیاده کند. توسعهطلبی ارتش-محور اسرائیل قرار است الگوی توسعه طلبی ارتش-محور ایالات متحده شود.
آمریکا یا همان اسرائیل بزرگ
آن چه صهیونیسم «اسرائیل بزرگ» مینامد، یک تمامیت جغرافیایی کش آمده از اسرائیل کنونی نیست. این تعبیر ساده و بلافصل مفهوم فوق است. اسرائیل بزرگ در معنای کارکردی آن همان آمریکای امروز است. تمامیتی که با زبان زور و جنگ و کشتار و بمباران و ترور و تخریب و تهدید به اهداف خود از هر نوع میرسد. ویژگی دوران نظامیگری سرمایهداری صهیونیستی در یک منطق ساده است: شما چیزی دارید که ما میخواهیم؟ ما آن را نمیخریم، آن از چنگتان در میآوریم. این منطق را اینک در چارچوب نظام سرمایهداری ابراهیمی آمریکا با ریاست جمهوری ترامپ میبینیم. نمونهها:
. کانال پاناما برای شما درآمد و برای عبور و مرور کشتیهای ما هزینه دارد؟ آن را با ارتش خود تصاحب میکنیم.
. ونزوئلا اولین ذخایر نفت جهان را دارد؟ ما با نیروی دریایی و زمینی خود آن را تحت کنترل خویش در میآوریم.
. کوبا و اکوادور و مکزیک منابع طبیعی و زمینهای خوبی در اختیار دارند، به بهانهی مقابله با قاچاق مواد مخدر به آنها حمله میکنیم و مناطق دارای پتانسیل خوب منابع طبیعی را تصرف میکنیم.
. گرینلند دارای منابع زیرزمینی فراوان است؟ آن را اشغال نظامی میکنیم و از چنگ دانمارک در میآوریم.
. در سواحل نوار غزه گاز و نفت بسیار موجود است؟ غزه را با خاک یکسان و آن را تصرف میکنیم.
. در سوریه منابع نفت قابل توجهی موجود است؟ بلندیهای جولان و مناطقی از سوریه را که لازم است تصرف میکنیم.
. ایران منابع نفت و گاز و معادن خوب دارد، به بهانهی اتم و اسلام به آن حمله میکنیم، کشور را تجزیه میکنیم و مناطق به درد بخور آن را تصرف میکنیم.
. سودان جنوب و سومالیلند درست میکنیم و آنها را غیر مستقیم تحت تصرف خود در میآوریم.
این لیست به طور نظری هیچ محدودیتی ندارد، فقط بحث زمان و شرایط است تا کجا و برای چه موردی دست به اقدام و اجرا بزند.
تناقضهای درونی این الگو
این اسرائیلی کردن آمریکا و تبدیل سرمایهداری به سرمایهداری صهیونیستی البته یک تناقض در بردارد: سرمایهداری به طور درونساختاری یک سیستم نخست اقتصادی، و بعد اجتماعی، سپس سیاسی و سرانجام فرهنگی بوده است. قدرت نظامی، بعد از جنگ جهانی دوم ابزار حاشیهای این نظام و میراث دوران استعماری بوده است. سرمایهداری در دورهی پسااستعماری و به ویژه در زمان پساجنگ، به طور عمده یک نظام اقتصادسالار محسوب میشود. آخرین باری که سرمایهداری به جای رقابت اقتصادی، رویارویی نظامی را انتخاب کرد در جنگ جهانی دوم بود. اما پس از آن، و به ویژه به خاطر ورود سلاح اتمی به ردیف تسلیحات، با درک این که راه حل نظامی تخریب گسترده به همراه دارد، به مسیر تسلطورزی از طریق اقتصاد روی آورد.
این الگوی سلطهی اقتصادی بر جهان چیزی حدود ۶۰ سال عمر کرد. از دههی اول قرن بیست و یکم با آشکار شدن ضعفهایی که در بالا گفته شد، نظام سرمایهداری به تضادهای درونی عمیق خود پی برد. دههی دوم این قرن، فصل دست و پا زدن و سرگردانی این نظام برای، از یک سوی، باقی ماندن در همان منطق استفاده از اقتصاد به عنوان اهرم اصلی هژمونی و از سوی دیگر، تغییر آن و بازگشت به ابزار نظامی بود.
این کشمکش درون نظام سرمایهداری غرب در دههی سوم قرن بیست و یکم به نفع نظامیگری پایان یافت. این چرخش حکایتگر آن بود که صهیونیسم به عنوان موتور محرکهی سرمایهداری سوار بر گردهی آن شده و با تبدیل کامل آن به سرمایهداری صهیونیستی، نظامیگری را محور اصلی پویش سرمایهداری ساخته است.
سرمایهداری از یک نظام اقتصاد-محور به یک نظام ارتش-محور تبدیل میشود. زور و بمباران و جنگ و کشتار برای تصرف منابع و مال خود کردن منابع از طریق زور یگانه راه حل موقتی است که میتواند این نظام از درون پر از تناقض را از فروپاشی بلافصل برهاند. این حداقل باور کسانی است که ترامپ را رأس کار آورده و ریاست جمهوری وی را اداره میکنند. صهیونیستها میخواهند از طریق ترامپ روندی اسرائیلی کردن آمریکا را به پیش برند.
آنها میخواهند به شرکتهای بزرگ حاکم بر سرمایهداری بباورانند که این روش تهاجمی و خشن جدید میتواند سودهای کلان تریلیون دلاری برایشان به همراه داشته باشد. آنها در این مسیر و برای تحقق منظور خویش به توجیه اقتصادی و مالی در پشت درهای بسته و با حضور میلیاردرهای صاحب شرکتهای بزرگ نیاز دارند و برای مردم و جامعه و تودهها، به بهانههای عجیب و غریب سیاسی و ایدئولوژیک و نژادپرستانه و قومپرستانه، تا بتوانند موانع چنین مسیر خشن و تهاجمگری را با خشونت و زور، یکی بعد از دیگری، از سر راه بردارند. از طریق خشونت پلیسی در داخل و از طریق خشونت ارتش محور و لشگرکشی نظامی در خارج.
ضرورت خشونت در این مسیر
ماشین جنگی سرمایهداری صهیونیستی آماده است تا سرکوب، دستگیر و تار و مار کند، بکشد، تخریب و جنگ به راه بیاندازد تا به هدف خود دست یابد.
برای این منظور همهی مزاحمها باید از این مسیر اسرائیلساخته برای آمریکا زدوده شوند. برخی از این مزاحمها عبارتند از:
. آزادی بیان: خفقان و سکوت در مقابل جنایت و تخریب باید حاکم شود.
. دمکراسی: بازی مسخرهی اهمیت دادن به رای مردم باید پایان یابد.
. قانونسالاری: زور باید جایگزین قانون اساسی و قانونمداری و نظم شود و هر گونه مخالفتی سرکوب شود.
. حقوق بینالملل: تمامی توافقها و پیمانها و قواعد حاکم بر رفتار بینالمللی باید دور ریخته شود و قانون جنگل یا همان منطق قویتر حاکم شود.
. صلح: جنگ باید عادی و همیشگی و تمام نشدنی شود و موتور محرکهی اقتصاد باشد.
. جان انسان: کمترین ارزشی ندارد اگر منافع مالی و مادی ایجاب کند که میلیونها یا میلیاردها نفر بمیرند.
. آیندهی بشر: فاقد هر گونه اهمیت است تا جایی که بخش صهیونیست جمعیت جهان بتواند کرهی زمین را فقط برای خود داشته باشد.
. بقای سیارهی زمین از حیث زیستمحیطی: از هیچ اهمیتی برخوردار نیست اگر قرار باشد در آن صهیونیسم حاکم بر سرمایهداری تمام قدرت و ثروت را در اختیار نداشته باشد.
در چنین موقعیتی است که میبینیم انحراف ذاتی سرمایهداری میرود که آن را از یک نظام به ظاهر تولیدگر به یک نظام آشکارا تخریبگر تبدیل کند. در یک سو، اقلیتی کمتر از یک درصد دارای جنون صهیونیستی حاکم بر سرمایهداری و در تلاش برای بازتولید الگوی اسرائیل بر جهان از طریق قدرت آمریکا هستند و در سوی دیگر ۹۹ درصد انسانها با تمام تنوعی که دارند و میخواهند در یک جهان بدون جنگ و غارت و خون زندگی کنند. این یک درصد به واسطهی تسلط بر قدرت و ثروت میخواهد قادر باشد که هر کاری را لازم میداند انجام دهد و آن ۹۹ درصد بهایش را بپردازند. همان کاری که اسرائیل از روز پیدایش خود تا به امروز با مردم منطقه کرده است.
ایران در این میان
این یک نبرد وجودی برای بشریت است: یا سرمایهداری صهیونیستی موفق به محو نسل بشر میشود و یا بشریت سرمایهداری صهیونیستی را شکست میدهد. این یک نبرد باز است و نتیجهی آن از پیش تعیین شده نیست.
در راستای این نبرد است که میتوان سرنوشت جهان و خاورمیانه و ایران را دریافت. به همین خاطر چنان که در ابتدای نوشتار آوردیم، دولت-ملتهای درگیر قهر و تضاد و بحران داخلی مانند ایران، قربانیان دست اول این روند نوین تخریبگر سرمایهداری ابرهیمی ارتش-محور هستند. پیش از ما دولت-ملتهای فلسطین، سوریه، لبنان، یمن، عراق، افغانستان، سودان، سومالی و لیبی قربانی شدهاند و اینک، نوبت ایران است.
همان طور که تجربهی جنبش اخیر نشان داد، با وجود آن که در ظاهر مردم ایران در خیابان هستند و دولت ایران آنها را سرکوب میکند، اما دیدیم که سرنوشت این رویارویی در اختیار هیچ یک از این دو نبود و نیست. از همان ابتدای اعتراضات چند هفتهی پیش دخالت بیگانگان در تعیین نتیجهی این نبرد آغاز شد:
. اسرائیل با دخالت خود جنبش اعتراضی و صنفی را به انحراف کشید و به نوعی از جنگ خیابانی تبدیل کرد،
. رژیم برای محدود ساختن دخالت «خارجی» دست به کشتار زد و اینترنت و ارتباط با دنیای بیرون را قطع کرد،
. آمریکا خط قرمز تعیین کرد و آمادهی کنش نظامی شد،
. کشور به واسطهی تهدید آمریکا و اسرائیل و بریتانیا به شرایط جنگی دچار شد و کسی نمیدانست مردم ایران در چه حال و روز بوده و چقدر کشته و تلفات دادهاند،
. روسیه و چین هشدارهایی را به طور مستقیم و غیر مستقیم به آمریکا دادند و سیل اسلحه را به سوی ایران روان ساختند.
. کشورهای منطقه از جمله عربستان، ترکیه و پاکستان پا درمیانی کردند که برای پرهیز از گسترش بیثباتی و جنگ در خاورمیانه حملهی آمریکا به ایران انجام نشود،
. اسرائیل همچنان مشغول لابیگری است تا اقدام نظامی علیه ایران صورت گیرد، چرا که این بخشی از طرح مهم اسرئیلسازی ایالات متحده است و …
میبینیم تعیین تکلیف ایران از دست بازیگران داخلی -یا همان دولت-ملت ایران- بیرون آمده و در اختیار بیگانگان و قدرتهای محلی و جهانی است که تصمیم بگیرند چه خواهد شد.
با خروج فرمان هدایت کشور از دست حکومت و ملت ایران، بار دیگر به همان منطق تاریخی که نمونههای آن را در بالا برشمردیم برگشتهایم. موقعیتهایی که در آن بیگانگان به فراخور منافع خود و بیاعتناء به منافع ملی ما برایمان تصمیم گرفتند.
نتیجهگیری:
آن چه در این نوشتار آمد، ترسیم واقعیتی است که انکار آن ره به جایی نمیبرد. بیش از یک و نیم قرن است که فرمان هدایت مسیر تاریخی ایران در دست بیگانگان است و ما، جز در مقاطعی کوچک، اقدامی در این باره نکردهایم و هر بار هم از دخالتورزان خارجی و مزدوران و دستنشاندگان داخلی آنها شکست خوردهایم. این بار هم چنین است. این بار هم با داشتن یک حکومت فاسد و قاتل و بیهویت از یک سو و یک ملت از هم گسسته و کمدانش از سوی دیگر، کمترین شانسی برای یافتن یک راه حل کوتاهمدت در جهت بازپسگیری سرنوشت تاریخی خود نداریم.
دلیل این ضعف را در گذشته توضیح دادهایم. به «بلوغ تاریخی» نرسیدهایم. چرا که به لازمهی این بلوغ، که «آگاهی» است، دست نیافتهایم. آگاهی به معنای «قدرت تشخیص درست منافع جمعی». به طور گسترده و در میان اکثریت فاقد «قدرت تشخیص درست منافع جمعی» هستیم. به همین خاطر پراکندهایم، فریب خوردهایم، سردرگم هستیم و همت و درک در کنار هم قرار گرفتن برای نجات خویش را نداریم.
به طور منطقی، سرنوشتی سیاه در انتظارمان است که در آن فقط عناصر بیگانه با قدرت و زور تعیین خواهند کرد که به عنوان «دولت-ملت ایران» ۱) قرار است باقی بمانیم یا خیر و ۲) اگر بلی، تابع چه شرایط دیکته شدهای.
این روند تاسفبار تاریخی ادامه خواهد داشت تا زمانی که سرانجام جمعی از ایرانیان که دارای «قدرت تشخیص درست منافع جمعی» به طور مشترک هستند گرد هم آیند و برای نجات ایران و ایرانی چارهای اندیشند. روندی که هر زمان شروع شود بین ۵۰ تا ۱۰۰ سال کار جدی و مداوم و سازمانیافته نیاز دارد تا از دل آن حرکتهایی بیرون آید که از توان خودهدایتگری برخوردار باشد و بتواند برای ایران و ایرانی مفید واقع شود.
شدنی است، اگر بخواهیم.#
_________________________________________
برای دنبال کردن برنامه های تحلیلی نویسنده به وبسایت تلویزیون دیدگاه مراجعه کنید: www.didgah.tv
جهت اطلاع از نظریهی «بینهایتگرایی» به این کتاب مراجعه کنید:
«بینهایت گرایی: نظریهی فلسفی برای تغییر» www.ilcpbook.com
ایکس (توییتر) :@KoroshErfani
مقالات مرتبط
در همین مورد