تصور این که کشوری به نقطهی غیر قابل بازسازی برسد سخت است، اما در برخی شرایط تاریخی، چنین چیزی روی میدهد. وقتی شاخصهای کلان -که برای بازساخت یک مجموعه لازم ارزیابی میشوند- به طور گسترده و درازمدت از دسترس خارج میشوند، تصور این که بدون آنها بتوان کار مهمی صورت بخشید دشوار است.
در ایران، این اتفاق در آستانهی روی دادن است. گویی یک تمدن در حال از دست دادن ستونهای مادی خویش است. هر چند هنوز فرهنگ و ادبیات و هنر ایران زنده است، اما آب و خاک و هوای آن چنین نیست. این تناقض، گویای واقعیت تلخ از درست رفتن شانس مادی بقای ایران است، ضمن آن که حیات معنوی هنوز برقرار میباشد.
چنین موقعیتی را کمتر کشوری تجربه کرده است، اما ما آن را در ایران به عیان در مقابل خود داریم. کشوری که به دلیل از دست دادن عوامل اصلی طبیعی خود دیگر نمیتواند در قالب یک اکوسیستم (بومسازگان) ادامه یابد. نیک میدانیم که هر اکوسیستمی متشکل است از مجموعهی تعامل عناصر زنده (انسان، حیوانات، گیاهان) با عوامل غیر زنده (خاک، آب، هوا). با حذف هریک از عناصر اصلی و قوام بخش ساختاری در این پیکره، کل تمامیت محکوم به فناست.
مشکل آب در ایران میرود که پایان بخش بومسازگان هزاران سالهی ایرانزمین باشد. در این صورت میتوان اطمینان داشت که در نبود آن، خاک بار نمیدهد، هوا قابل تنفس نخواهد بود، گیاهان میمیرند، حیوانات فنا میشوند و انسان، یا باید به جای دیگری کوچ کند و یا از گرما و بیآبی و گرسنگی تلف شود.
روند فوق در ایران کلید خورده است و به تدریج، هم فراگیر میشود و هم تشدید. این دیگر روندی نیست که به صرف تغییر سیاسی بتوان امید به معکوس ساختن آن داشت. این محصول یک خطای مهیب تمدنی است از جانب یک ملت و در طول نیم قرن و از این پس به مثابه یک فاجعه ما را همراهی خواهد کرد.
آری! ما، به عنوان مردم ایران، فرصتی طولانی داشتیم که از خواب خودخواستهی تاریخی بیدار شویم و مانع از آن شویم که دولتهای پیاپی بیلیاقت و ناتوان و فاسد کشور را به این نقطهی غیر قابل بازگشت برسانند. اما افسوس که چنین نکردیم و حاصل آن این شده است که امروز بازی را در شرایطی باختهایم که از یک سو دستخوش گرمایش جهانی و تغییرات اقلیمی عمومی و از سوی دیگر، شاهد فرونشست زیرساختی زیستبوم ایران است. از این پس راه گریز از واقعیت بر ملت ایران بسته است.
با قبول این نکته باید منتظر بود و دید که بسته شدن صفحهی ایران در کتاب تاریخ جهان با چه سرعت و روندی روی خواهد داد. جای تاسف این که حتی در این دیرگاه مسیر اضمحلال نیز تحرکی از جانب ملت ایران برای متوقف ساختن حرکت پرشتاب به سوی نقطهی سقوط نمیبینیم، چه رسد به این که امید ببندیم به آیندهای نامعلوم و زمانی که در حال فرو غلطیدن در درهی محو تمدن خویش به سر میبریم.
میتوانیم از خود بپرسیم چرا و چگونه به این جا رسیدیم. صاحب این قلم در این مورد بسیار نگاشته و گفته است، اما دیگر نیازی به این نیست. علت هر چه باشد امروز با معلول آن، به عنوان تمامی واقعیتی که سرنوشت ما را رقم زده است، طرفیم، دانستن یا ندانستن موضوع از این جا به بعد چیزی را تغییر نمیدهد.
میماند پرسش مهمتر چه باید بکنیم. این سؤال نیز، ضمن اهمیت بسیار، تابع زمان و شرایط است. چه باید کرد همیشه یک امر شرطی است؛ مورد و معنا داشتن آن تابع زمان است. برای یک نهال سؤال چه باید کرد که بماند و رشد کند و میوه دهد معنای روشنی دارد، اما همین پرسش در مورد یک درخت پوسیده و خشک شده و مرده فاقد موضوعیت است.
برای شرایط کنونی ایران، سؤال «چه باید کرد»، در ورای شکل و عادت طرح آن، با یک واقعیت تلخ و سرد مواجه میشود و آن این که مطرح کردن آن دیگر موردی ندارد؛ چرا که هر آن چه بخواهیم به عنوان راه حل و راهکار در نظر بگیریم با این بدیهیت مادی و فیزیکی برخورد میکند که خصلت و قابلیت اجرایی ندارد:
– نه نیروی انجام کار هست،
– نه روحیه و امید لازم،
– نه ارادهی جمعی و بسیج همگانی،
– نه امکانات مالی و سرمایهگذاری برای آن و از همه مهمتر، دیگر
– نه منابع طبیعی حداقلی برای تحقق حتی بخشی از آنها.
در یک کلام، از بین ملزومات ضروری «چه باید کرد»، نه میتوان ابزارهای سیاسی آن را یافت، نه بسیج اجتماعی لازم را، نه منابع اقتصادی ضروری را، نه پویایی فرهنگی پشتوانه برای آن را و از همه مهمتر، نه حداقلی از منابع مادی و طبیعی برای اجرای آنها را. در این برهوت ملزومات هر گونه نسخه پیچیدن برای «چه باید کرد» نمیتواند چیزی در ورای رویاپردازی از سر هراس باشد.
با این همه امید را نباید از دست داد، چرا که شاید و شاید باشند برخی از عوامل ناشناخته شده یا منظور نشده در محاسبات ما که بتوانند ظهور کرده و در این موقعیت، نقشی داشته باشند؛ شاید، به این ترتیب، پنجرهای از امکان برای تغییر و نجات باز شود.
نظریهی فلسفی بینهایتگرایی بر این باور است که برای هر مشکلی بینهایت راه حل موجود است. شاید برخی از آنها هنوز در عرصهی «ممکن» باشند و ما نمیدانیم. برای کشف آنها بایستی چنان تغییری بنیادین در سازههای ذهن فردی و جمعی خویش به وجود آوریم که بتوانیم به حضور بینهایت امکانها باور آوریم و به واسطهی این باور آنها را جستجو کرده و بیابیم.
اینک در موقعیتی هستیم که در کنار یقین دربارهی سقوط، تنها دلخوشیمان شک دربارهی عدم سقوط است.#
_________________________________________
برای دنبال کردن برنامه های تحلیلی نویسنده به وبسایت تلویزیون دیدگاه مراجعه کنید: www.didgah.tv
جهت اطلاع از نظریهی «بینهایتگرایی» به این کتاب مراجعه کنید:
«بینهایت گرایی: نظریهی فلسفی برای تغییر» www.ilcpbook.com
ایکس (توییتر) :@KoroshErfani
مقالات مرتبط
در همین مورد