از غزه تا ایران: عادیسازی خشونت و فروپاشی واکنش اخلاقی جهان
مقدمه
نظام جهانی حقوق بشر بر یک پیشفرض بنیادین استوار است: جان غیرنظامیان، فارغ از ملیت، دین یا موضع سیاسی، باید مصون از خشونت باشد و نقض این اصل، مستلزم واکنش فوری، مؤثر و فراگیر جامعه جهانی است. با این حال، تجربه سالهای اخیر نشان میدهد که این اصل، نه بهصورت ناگهانی، بلکه از طریق یک فرآیند تدریجی، دچار فرسایش شده است. این فرسایش از غزه آغاز شد و امروز در سکوت و بیواکنشی جهان نسبت به کشتار و خشونت مرگبار علیه مردم ایران به نقطهای بحرانی رسیده است.
این بحران، فراتر از یک بنبست دیپلماتیک، نشاندهنده پایان نظم حقوق بشر قبلی است؛ نظمی که پس از جنگ جهانی دوم با شعار «دیگر هرگز» شکل گرفت، اما اکنون در برابر چشمان ما در حال فروپاشی است. این مقاله استدلال میکند که محدودسازی و تضعیف نهادهای حقوق بشری، در کنار اعمال استانداردهای دوگانه توسط قدرتهای جهانی، فرآیندی از حساسیتزدایی اخلاقی را ایجاد کرده که پیامد مستقیم آن، ضرورت تعریف جدیدی از مسئولیت جهانی است.
۱. غزه و آغاز عادیسازی خشونت: تجلی استانداردهای دوگانه
در جریان حملات گسترده به غزه، هزاران غیرنظامی، از جمله زنان و کودکان، جان خود را از دست دادند. با این حال، گزارشها و هشدارهای نهادهای حقوق بشری، بهجای آنکه مبنای اقدام عملی قرار گیرند، بهطور سیستماتیک زیر سؤال رفتند. در اینجا، استاندارد دوگانه به وضوح خود را نشان داد: جایی که حقوق بشر از یک «ارزش مطلق» به یک «ابزار سیاسی» تغییر ماهیت داد.
مستندترین جلوه این استاندارد دوگانه، برخورد با احکام دیوان کیفری بینالمللی (ICC) بود. در حالی که صدور حکم بازداشت برای ولادیمیر پوتین به اتهام جنایات جنگی در اوکراین با استقبال گسترده غرب روبرو شد، درخواست دادستان کریمخان برای صدور حکم بازداشت بنیامین نتانیاهو، با واکنش تند و تهدیدآمیز مقامات ارشد ایالات متحده و برخی کشورهای اروپایی مواجه گردید. این «عدالت گزینشی» عملاً به معنای آن است که اعتبار حقوق بینالملل، نه بر پایه جرم، بلکه بر پایه «هویت مجرم» سنجیده میشود.
زمانی که واکنش بینالمللی به نقض حقوق بشر، بسته به «جغرافیای وقوع» یا «هویت متجاوز» تغییر میکند، اعتبار کل ساختار حقوقی از بین میرود. این روند صرفاً یک اختلاف سیاسی نبود، بلکه نشانهای از بازتعریف گفتمانی خشونت بود؛ بازتعریفی که در آن:
• کشتار غیرنظامیان بهعنوان «هزینه اجتنابناپذیر امنیت» بازنمایی شد؛
• نقض حقوق بشر در قالب «پیچیدگیهای ژئوپولیتیک» توجیه گردید؛
• و نهادهای حقوق بشری از مرجع اخلاقی به کنشگرانی مزاحم تنزل یافتند.
مصداق بارز این تنزل، زیر سوال بردن آمار تلفات توسط رهبران سیاسی بود. برای نمونه، تردید افکنی رسمی در آمارهای وزارت بهداشت غزه (که همواره مورد تایید سازمان ملل و دیدبان حقوق بشر بوده) توسط مقامات کاخ سفید، ابزاری شد برای بیاعتبارسازی نهادهای ناظر و ایجاد فضایی که در آن «حقیقت» به اندازه «جان انسان» بیارزش شد.
۲. حساسیتزدایی اخلاقی و فرسایش همدلی جهانی
تکرار مداوم تصاویر مرگ و نابودی در غزه، بدون واکنش مؤثر، به فرسایش حساسیت اخلاقی جمعی انجامید. در روانشناسی اجتماعی، این پدیده با مفهومی به نام عادتپذیری هیجانی شناخته میشود. اما در سطح کلان، این پدیده محصول سقوط اقتدار اخلاقی سازمانهای بینالمللی است. وقتی شورای امنیت یا مجمع عمومی سازمان ملل در توقف فجایع انسانی ناتوان میمانند، «بیعملی» به هنجار جدید تبدیل میشود.
از منظر جامعهشناسی رسانه، این وضعیت منجر به نوعی «اشباع از فاجعه» شده است. اما خطر اصلی اینجاست که این بیحسی، فضا را برای تعریف جدیدی از نظم جهانی فراهم میکند؛ نظمی که در آن قدرت عریان بر حقوق بنیادین برتری دارد. غزه به نقطهای تبدیل شد که در آن، آستانه تحمل خشونت در وجدان جهانی بهطور معناداری بالا رفت. حمله به مقرهای آنروا (UNRWA) و تروریستی خواندن نهادهای امدادرسان بینالمللی توسط بازیگران دولتی، گویای آن است که دیگر حتی «امدادرسانی» نیز از امنیت اخلاقی برخوردار نیست.
۳. ایران: تداوم همان منطق و اعلام رسمی پایان یک نظم است.
امروز در ایران، خشونت مرگ بار علیه مردم غیرنظامی و سرکوب گسترده ادامه دارد، اما واکنش جهانی در بهترین حالت «نمادین» است. این سکوت را باید در امتداد همان منطقی فهمید که در غزه تثبیت شد. در واقع، ایران قربانی پایان نظم حقوق بشر قبلی است. نظمی که دیگر نمیتواند (یا نمیخواهد) متجاوزان را پاسخگو کند.
وقتی استانداردهای دوگانه در غزه پذیرفته شد و نقض احکام ICC توسط قدرتهای بزرگ (مانند بیتوجهی برخی کشورها به پروتکلهای بازداشت پوتین یا تهدید قضات دیوان در پرونده غزه) عادی گردید، جهان عملاً حق اعتراض اخلاقی به سرکوب در ایران را از دست داد. از منظر روانشناسی تصمیمگیری، این تناقضات رفتاری منجر به نوعی فلج اخلاقی در افکار عمومی جهان شده است.
در ایران، ما با پیامد نهایی این فرسایش روبرو هستیم:
• بیاعتباری تضمینهای بینالمللی: وقتی نهادهای جهانی نتوانستند در غزه مرجعیت خود را حفظ کنند، در ایران نیز نفوذ و قدرت بازدارندگی خود را از دست دادهاند.
• عادیسازی سرکوب: خشونت دولتی در ایران اکنون در همان چارچوبی دیده میشود که خشونت در غزه؛ یعنی یک «مسئله امنیتی داخلی» که نباید توازن قدرت جهانی را برهم بزند.
در این معنا، ایران قربانی یک تصادف تاریخی نیست، بلکه قربانی دومینویی است که اولین مهره آن با بیاعتبارسازی نهادهای حقوقی بینالمللی در غزه فرو افتاد.
۴. ضرورت تعریف جدید از نظم و مسئولیت جهانی
ما اکنون در میانهی یک گذار تاریخی هستیم. نظم قبلی که بر پایه اعلامیه جهانی حقوق بشر بنا شده بود، در آزمون غزه و ایران شکست خورد. اکنون جهان نیازمند یک تعریف جدید است؛ تعریفی که حقوق بشر را از چنبره «منافع ملی» و «بازیهای ژئوپولیتیک» خارج کند.
تعریف جدید باید بر سه ستون استوار باشد:
1. جهانیسازی عدالت : عبور از استانداردهای دوگانه؛ بهطوری که حکم دیوان کیفری برای هر مقامی، از هر کشوری، به یک اندازه الزامی باشد.
2. احیای عاملیت نهادهای مستقل: مصونیت بخشیدن به آمارها و گزارشهای نهادهایی چون سازمان ملل در برابر حملات سیاسی و پروپاگاندای دولتها.
3. مسئولیت اخلاقی شهروندی: در دنیایی که دولتها بر اساس منافع سرد عمل میکنند، وجدان جمعی جهانی باید به عنوان اهرم فشار عمل کند.
نتیجهگیری:
شکست اخلاقی و مسئولیت فراموششده ، اگر غزه نقطهای بود که جهان میتوانست در برابر عادیسازی خشونت بایستد اما نایستاد، ایران نقطهای است که پیامد این شکست اخلاقی بهوضوح نمایان شده است. بیواکنشی امروز جهان، نه خطایی مقطعی، بلکه نتیجه منطقی تضعیف تدریجی نظام جهانی حقوق بشر است.
از منظر اخلاق اجتماعی، این وضعیت با مفهوم لغزش هنجاری قابل توضیح است؛ زمانی که نقضهای مکرر یک اصل اخلاقی، آن را از یک هنجار مطلق به معیاری نسبی تبدیل میکند. بازسازی حساسیت اخلاقی جهانی، بدون احیای اعتبار نهادهای حقوق بشری و بدون پذیرش این اصل بنیادین که هیچ خشونتی علیه غیرنظامیان قابل توجیه نیست، ممکن نخواهد بود. در غیر این صورت، غزه و ایران تنها نام دو جغرافیا نخواهند بود، بلکه نشانههای جهانی خواهند شد که به کشتار عادت کرده است.