مقدمه: شکاف میان تحلیل سیاسی و علوم انسانی مدرن
در فضای سیاسی ایران، متأسفانه بخش بزرگی از فعالان و تحلیلگران هنوز با یافتههای جدید علوم انسانی—از روانشناسی تکاملی تا علوم اعصابشناختی، از نظریههای رفتار جمعی تا مطالعات ساختارهای تاریخی—آشنایی کافی ندارند. همین شکاف معرفتی باعث میشود تحلیلهای سیاسی در همان چارچوبهای قدیمی و پیشاعلمی باقی بماند؛ چارچوبهایی که رفتار فرد و جامعه را محصول «اختیار فردی»، «روحیهٔ جمعی»، «وجدان سیاسی» یا «صفات اخلاقی» میدانند، نه برآیند فرآیندهای زیستی، اجتماعی و تاریخی.
بیتوجهی به این تحولات علمی، زمینهٔ اصلی ناتوانی در فهم کنش جمعی و محدودیتهای واقعی جامعهٔ ایران است. به همین دلیل، بسیاری از تحلیلها بر این فرض پنهان استوار است که مردم، اگر فقط «بخواهند»، میتوانند تغییر ایجاد کنند؛ یا اگر «ناراضی» باشند، خودبهخود به کنش سیاسی جمعی روی میآورند. این تصور، از بنیادیترین سطح، با یافتههای علمی امروز ناسازگار است.
یافتههای علمی و فروپاشی مفهوم کلاسیک ارادهٔ آزاد
از دههٔ ۱۹۸۰ با آزمایشهای بنیامین لیبت، تصور سنتی انسان از «ارادهٔ آزاد» دچار تحول جدی شد. لیبت نشان داد فعالیت مغزی مرتبط با تصمیمگیری پیش از آگاهی ما از تصمیم آغاز میشود. پس از او نیز پژوهشهای گستردهتری این نتیجه را تقویت کردند. چند نمونهٔ مهم:
۱. پژوهشهای لِبِت و پسالی (Libet & Päsztor)
آزمایشهای آمادگی حرکتی نشان دادند که مغز تصمیم را پیش از آگاهی اتخاذ میکند، و آگاهی بیشتر نقش «داستانساز» دارد تا «تصمیمگیر».
۲. مایکل گازانیگا – The Ethical Brain
گازانیگا نشان میدهد مغز شبکهای از سامانههای خودکار است و «نفسِ آگاه» بیشتر سازوکاری برای انسجامبخشی پسینی است تا منبع تصمیم.
۳. رابرت ساپولسکی – Behave و Determined
ساپولسکی با استناد به علوم اعصاب، زیستشناسی تکاملی و جامعهشناسی نشان میدهد که رفتار انسان برآیند بیولوژی، محیط، تاریخ زندگی و ساختارهای اجتماعی است، نه انتخابهای آزاد و مستقل.
۴. دانیل وگنر – The Illusion of Conscious Will
وگنر با شواهد زیاد استدلال میکند «ارادهٔ آگاهانه» توهمی است که ذهن برای توضیح رفتار پس از وقوع آن میسازد.
۵. نظریهٔ مغز پیشبین (Predictive Processing) – کارل فریستون
بر اساس این نظریه، مغز پیوسته در حال ساخت مدلهایی از جهان و تولید رفتار بر اساس پیشبینی است، نه انتخابهای آزادانه.
یافتههای جامعهشناختی
شرطی شدن کلاسیک و عاملگرایانه: پاولف و اسکینر
پاولف نشان داد ارگانیسمها در برابر محرکها بهسرعت شرطی میشوند. اسکینر ثابت کرد پاداش و تنبیه میتواند رفتار انسان را در مسیرهایی کاملاً قابل پیشبینی قرار دهد.
کاربرد در تحلیل جامعهٔ ایران:
جامعهای که طی دههها تنبیه سیاسی (سرکوب) و پاداش عدمدخالت (امنیت نسبی) دریافت کرده، بهطور سیستماتیک شرطی میشود به پرهیز از کنش سیاسی.
این انتخاب مردم نیست؛ محصول شرطیسازی تاریخی است.
درماندگی آموختهشده: مارتین سلیگمن
سلیگمن نشان داد زمانی که افراد بارها تجربه کنند «اقدام نتیجه ندارد»، مغز حالتی از تسلیم ساختاری ایجاد میکند. فرد حتی اگر شرایط تغییر کند نیز دیگر تلاش نمیکند.
در جامعهٔ ایران:
. شکست جنبشها
. هزینهٔ بالای فعالیت سیاسی
. فقدان حمایت نهادی
. ناامیدی نسلی
همگی این الگوی روانی را تقویت کردهاند. در چنین ساختاری، مردم «نمیخواهند» حرکت کنند نیست؛ مغزشان یاد گرفته که حرکت بیهوده است.
جامعهشناسی ساختاری: دورکیم، بوردیو، گیدنز
هابیتوس بوردیو:
رفتار افراد حاصل رسوب تجربیات گذشته در ذهن و بدن است؛ نوعی تاریخ ناخودآگاه.
رفتار سیاسی، آگاهانه و آزاد نیست، بلکه نتیجهٔ «عادتوارهٔ اجتماعی» است.
دورکیم:
کنش جمعی محصول «ساختار اجتماعی» است. بدون نهاد، سنت، سازمان و پیوند اجتماعی، ارادهٔ فرد هیچ اهمیتی ندارد.
گیدنز:
ساختارها تعیین میکنند چه کنشی ممکن و چه کنشی ناممکن است. انسانها «انتخاب» نمیکنند؛ در محدودهٔ امکانها حرکت میکنند.
سوگیریهای شناختی: کانمن و تورسکی
انسانها تصمیمگیرندگان عقلانی نیستند. آنها تحت تأثیر سوگیریهایی چون:
. زیانگریزی
. ترس شناختی
. سوگیری تاییدی
. تمایل به وضعیت موجود ، جامعهای که بارها هزینهٔ بالا داده، بهطور طبیعی سوگیری محافظهکاری را بیشتر فعال میکند.
نتیجهٔ این یافتهها چیست؟
رفتار انسان، چه فردی و چه جمعی، تاریخمند است ،محصول زیستجهان، ساختارها، فرهنگ، تجربههای نسلی، یادگیری اجتماعی و مسیرهای عصبی تثبیت شده است ونه نتیجهٔ یک «خواست آزاد» لحظهای.
به عبارتی :
. تجربه تاریخی جامعه
. نهادها
. تجربهٔ نسلی
. ساختار اجتماعی
. سوگیریهای شناختی
. و زمینهٔ فرهنگی رفتار جوامع را تعیین میکنند.هیچ جامعهای بدون زیرساختهای تاریخی و نهادهای ساختهشده، صرفاً با «اراده» یا «نارضایتی»، نمیتواند کنش جمعی مؤثر تولید کند.
خطای استراتژیک اپوزیسیون ایران؛ اتکا به نارضایتی و غفلت از تاریخ
اپوزیسیون ایرانی غالباً فرض میکند که:
. اگر مردم ناراضی باشند، باید حرکت کنند.
. اگر اپوزیسیون فراخوان بدهد، مردم باید ظرفیت داشته باشند.
. اگر شرایط بدتر شود، کنش سیاسی نیز خودبهخود رشد میکند.
این نگاه، ریشه در برداشت پیشا علمی از رفتار انسان دارد. در آن نگاه، صفاتی مانند فداکاری، پشتکار یا شجاعت سیاسی، منشایی غیر مادی و شبهروحانی داشتند؛ گویی افراد ذاتاً این ویژگیها را دارند یا ندارند. اپوزیسیون ناخواسته همین منطق را ادامه میدهد و تصور میکند مردم «باید» ظرفیت داشته باشند.
اما ظرفیتهای جمعی، نه «باید»، بلکه «باید ساخته شوند».
مثالهای روشن:
۱- در جامعهای که یک قرن سرکوب سیاسی داشته، تجربهٔ کنش داوطلبانه و کار گروهی شکل نمیگیرد.
۲- در جامعهای با اعتماد اجتماعی پایین، خطرپذیری جمعی بهطور طبیعی کم است.
۳- در جامعهای که نهادهای مستقل (حزب، سندیکا، شورا، رسانهٔ آزاد) شکل نگرفتهاند، فراخوان سیاسی یک «صدای بیپشتوانه» است.
۴- در جامعهای که تجربهٔ شکستهای تاریخی متوالی دارد، مغز جمعی الگوی محافظهکاری را تقویت میکند.
اپوزیسیون اما این عوامل مادی و تاریخی را نادیده میگیرد و بهجای ساخت ظرفیتها، از مردم انتظار «اراده» دارد. این همان جایی است که تحلیل سیاسی با واقعیت علمی دچار شکاف میشود.
تغییرات بزرگ در جوامع – نمونههایی از ظرفیتسازی تاریخی
برای درک اینکه تغییر سیاسی چگونه رخ میدهد، باید نمونههای واقعی را بررسی کرد؛ نمونههایی که نشان میدهند هیچ جامعهای بدون انباشت تاریخی ظرفیتها دچار تحول نمیشود.
۱. اروپا پس از جنگ جهانی دوم
بازسازی اقتصادی (مارشال پلن)، ایجاد اتحادیهها، شکلگیری احزاب پایدار و رسانههای مستقل، همگی طی دههها ظرفیتسازی شد.
دموکراسی محصول نارضایتی نبود؛ محصول نهادسازی بود.
۲. آفریقای جنوبی
مبارزه علیه آپارتاید تنها بهخاطر «اعتراض» نبود؛ وجود ANC، شبکههای آموزشی و نهادهای اجتماعی سیاهپوستان زمینهٔ تاریخی ایجاد کرد.
۳. تایوان و کرهٔ جنوبی
گذار به دموکراسی در دههٔ ۸۰ و ۹۰ میلادی بر دو پایه بود:
. طبقهٔ متوسط باسواد
. احزاب و سندیکاهای قدرتمند نه صرفاً نارضایتی مردم.
۴. اروپای شرقی پس از فروپاشی شوروی
کشورهایی موفق شدند که:
. نهادهای مدنی قوی داشتند
. فرهنگ کار جمعی شکل گرفته بود
. سابقهٔ اداری و حزبی داشتند
کشورهایی که این ظرفیتها را نداشتند، دچار فساد، اقتدارگرایی یا بیثباتی شدند.
درس مشترک همهٔ این مثالها
تحول سیاسی نتیجهٔ اراده نیست؛ نتیجهٔ ظرفیت است.
و ظرفیت، نتیجهٔ تاریخ است.
جمعبندی: سیاست را باید در بستر تاریخ و علم فهمید
یافتههای علوم اعصاب، روانشناسی تکاملی و علوم اجتماعی نشان میدهند که ارادهٔ آزاد بهمعنای کلاسیک وجود ندارد؛ رفتار انسان نتیجهٔ شرایط، ساختارها و تاریخ است.
اپوزیسیون ایرانی، بهجای تحلیل علمی و تاریخمند، اغلب در چارچوب پیشا علمی میماند و از مردم چیزی میطلبد که حاصل دههها و سدهها ظرفیتسازی است، نه یک تصمیم لحظهای.
نتیجهٔ نهایی این مقاله:
. مردم ایران کمکار نیستند؛ ظرفیتهای تاریخی ندارند.
. اپوزیسیون بد نیست ،بلکه ضعیف است؛ چون با ابزارهای علمی و دانش علوم انسانی تحلیل نمیکند.
. تغییر سیاسی نه با شدت نارضایتی، بلکه با کیفیت ظرفیتسازی ممکن است.
. هر پروژهٔ سیاسی که به «ارادهٔ مردم» تکیه کند و از «تاریخ مردم» غافل باشد، شکست میخورد.
. و تا زمانی که اپوزیسیون ایران از جهان علمی جدید و فهم مادی-تاریخی رفتار انسان فاصله داشته باشد، توان تبدیل نارضایتی به کنش سیاسی مؤثر را نخواهد داشت.
همایون صادقی