یک بار دیگر جهان در آستانهی تحولی مهم قرار گرفته است: دستهبندی کشورها. جبههسازیهای سیاسی و اقتصادی در سطح بینالمللی دیگر به آسانی و شفافیت گذشته نیستند، اما چارهای هم جز قرار گرفتن در یکی از آنها نیست. هر کشوری باید دیر یا زود انتخاب کند.
جبهههای ممکن
شرایط به گونهای است که دو جبهه در حال شکلگیری هستند:
جبههی سرمایهداری ابراهیمی: این شامل کلیهی کشورهایی است که برای بقای خود یا به نظام و منطق سرمایهداری غربی وابستهاند و یا به بشرستیزی صهیونیسم اسرائیل. در رأس این جبهه ایالات متحدهی آمریکا و پشت سر او، اسرائیل قرار دارد. جبههی سرمایهداری ابراهیمی بر آن است تا با تقلیل جمعیت غیر سفیدپوست زمین، منابع محدود آن را برای خویش حفظ کند و با تکیه بر فنآوری نوین به نحو قابل توجهی از جمعیت کل جهان بکاهد. نژادپرستی و قومپرستی ویژگی اصلی این جبهه است و در آن اخلاق، انسانیت و ارزشها پشیزی اهمیت ندارند، مگر برای ظاهر و فریب و اغفال دیگران. دمکراسی برای این جبهه پوششی است برای نفوذ و دخالت و نابودسازی سایر کشورها از درون پس از غارت ثروتهای آن. این سرمایهداری به یک پوچگرایی عمیق فلسفی دچار است و بدون آن که بداند زندگی را از هرگونه معنا و آرمانی تخلیه کرده است. به همین دلیل نابودی جهان برایش امری عادی است.
جبههی ضد سرمایهداری ابراهیمی: این شامل کشورهایی است که نمیخواهند تحت سلطهی ابراهیمیون سرمایهدار ضد اخلاق و ضد بشر قرار گیرند. این جبهه درصدد است تا با تقویت خویش، امکان دفاع در مقابل هیولای ابراهیمی را به دست آورد. در میان کشورهای اصلی این جبهه، چین، روسیه، کرهی شمالی و ایران قرار دارند. این چهار قدرت در حال حاضر در صدد یافتن راهکارهای هماهنگی و همکاری با یکدیگر میباشند.
بسیاری از کشورهای جهان باید انتخاب کنند که در نهایت در کدام یک از این دو جبهه قرار میگیرند. برخی از این کشورها که هنوز تعیین تکلیف کامل نشدهاند از قدرت و توان اقتصادی، نظامی یا جمعیتی بالایی برخوردارند. مانند هند، برزیل، پاکستان. دیر یا زود و در طی یک فرایند پیچیده و پرتنش، این دو جبهه یارگیری خود را کرده و آمادهی رویارویی خواهند بود.
احتمالهای پیش روی دو جبهه
اشارهی ما به رویارویی به عنوان یک تقابل چند جانبهی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اطلاعاتی، فنآوری و البته نظامی و امنیتی میباشد. چیزی که میتواند به یک جنگ تمام عیار جهانی تبدیل شود. اما تا آن موقع فراز و نشیبهای فراوانی رخ خواهد داد که برخی از آنها را به عنوان پیشبینیهای ممکن مطرح میکنیم. فراموش نکنیم که اینها پیشگویی نیست، پیشبینی به عنوان احتمالها و فرضهای ممکن در هر یک از این دو جبهه است.
۱) ایالات متحده قدرتی رو به افول خواهد بود. قلدرمنشی حاکم بر رفتار سیاسی آمریکا دیگر تاثیر ندارد. اقتصاد آمریکا در حال از دست دادن توان رشد مداوم و نوعی رکود مزمن در حال مستقر شدن است. دلار رو به ضعف گذاشته و سرمایهگذاریها کاهش یافته است. سیاستهای سخت مهاجرتی اقتصاد خرد آمریکا را زمین زده و تورم و گرانی دامنگیر مردم آمریکا شده است. یک اقتصاد دزدسالار و ثروتمندسالار بر آمریکا حاکم شده و نفوذ فرهنگ ابراهیمی در این کشور آن را به محلی برای خلاف و تبهکاری کلان و نهادینه تبدیل کرده است. نزول و فروکش جایگاه آمریکا در جهان از حیث سیاسی و اقتصادی آغاز و در سالهای آینده تشدید خواهد شد. در یک مقطعی، از امپراتوری آمریکا چیزی جز یک کشور ویران شده که به پای منافع صهیونیسم و حکومت جهانی یهود قربانی شده است باقی نخواهد ماند.
۲) اسرائیل به عنوان مرکز شرارت صهیونیسم در جهان در حال خودنابودسازی است و به زودی با چالشهای مرگآفرین مهم در سه سطح مواجه خواهد شد: ۱) در درون اسرائیل با تضادهای رو به رشد حل نشدنی در سرزمینهای اشغال شده و در درون جامعهی مدنی ۲) با کشورهای همسایه و منطقه در یک تضاد توأمان بالقوه و بالفعل که پتانسیل جنگ تمام عیار را در خود دارد. ۳) تضاد آشکار با جامعهی بین المللی به ویژه بخشی که زیر سلطهی مستقیم صهیونیسم نیستند. این تضادها در یک مقطعی، اسرائیل را با یک انفجار از درون و یک ضربهی از بیرون روبرو ساخته و چیزی از تمامیت صهیونیستی به جای نخواهند گذاشت. صهیونیسم بر آن است تا با فدا کردن امپراتوری سرمایهداری غرب زیر پای خود، از این گرداب نابودیساز فرار کند اما بعید به نظر میرسد و فقط صحبت زمان است.
۳) سرمایهداری اروپا سیر زوال را طی میکند. این قاره نیز در مجموعهای از اسارتهای خودساخته و صهیونیسم ساخته گرفتار است. از یک سو به عنوان بخشی از طرح بناسازی حکومت جهانی یهود قرار است که فنا و فدا شود و از سوی دیگر به عنوان یک مجموعهی استعماری سابق بدون غارتگری و تزویر و دروغ و جنگافروزی قادر به ادامهی بقاء نیست. این تضادها از چیدمان کشورهایی اروپایی یک مجموعهی رو به افول ساخته است. بحرانهای عمیق مهاجرتی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی علاوه بر یک اقتصاد دچار ایستایی شده در حال فرسودهسازی پایههای اصلی حیات تاریخی این کشورها هستند. برخی از ممالک پیشرفتهی اروپای غربی مانند فرانسه، بریتانیا و آلمان نوعی روند جهان سومی شدن را آغاز کردهاند. تضادها رو به رشد است و زوال سرمایهداری اروپا در راه.
۴) چین در حال قدرتگیری است و به نظر میرسد که بتواند یک تعریف جدید از «ابرقدرت» بودن در جهان را ارائه دهد. بهبود کیفیت مدیریت در این کشور سبب شده در تمامی عرصههای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، علم و فنآوری و فرهنگی پیشرفتهایی عظیم نصیب این کشور شود. تلهای که سرمایهداری ابراهیمی میخواهد چین را در آن گرفتار سازد، مانند تلهی اوکراین برای روسیه، موضوع تایوان است. به نظر میرسد که اگر چین بتواند این چالش را با مهارت سیاسی و یا قابلیت بالای نظامی از سر گذراند، در موضعی بسیار قدرتمند به ایفای نقش یک ابرقدرت تعیینکننده در جهان خواهد پرداخت.
۵) روسیه نیز با وجود گرفتار شدن طولانی در باتلاق اوکراین در حال تبدیل کردن این مشکل به ضد خود است. سرمایهداری ابراهیمی که میخواست از طریق دولت فاسد و وابستهی اوکراین روسیه را در جنگی بیپایان به نابودی کشاند اینک با نابودی اوکراین، قدرت گرفتن روسیه و به خطر افتادن اروپای شرقی و تهدید برای اروپای غربی روبروست. این امر میتواند در صورت تبدیل شدن به یک پیروزی بارز برای روسیه، سببساز اوجگیری قدرت مسکو شود. جنگ از بلا به نعمتی برای روسیه بدل شده، چرا که در سایهی دورزدن تحریمها اقتصاد روسیه به حد خیره کنندهای از خودکفایی دست پیدا کرده است.
۶) هند بر سر یک دوراهی بزرگ است. یا باید به عنوان یک عضو دست دوم و تحقیرشده در جبههی سرمایهداری ابراهیمی بلولد و یا در جبههی ضد آن به یک بازیگر مهم، تعیینکننده و مورد احترام تبدیل شود. این انتخابی سخت است. نشانههایی از این چرخش معنادار دیده میشود و به نظر میرسد که به عنوان اولین قدرت جمعیتی جهان، هند با رفتن تمامعیار به سوی جبههی مقابل سرمایهداری ابراهیمی بتواند ضرر و زیانی هنگفت از حیث اقتصادی و نیروی کار به آمریکا و متحدان اروپایی اش وارد سازد.
۷) کرهی شمالی در حال تبدیل شدن به یک قدرت تمامعیار اتمی و موشکی است. توان آسیبرسانی این کشور به منافع آمریکا و متحدانش در منطقه از هر نوع محاسبهی سادهانگارانهای فاصله میگیرد. حضور کرهی شمالی در جبههی ضد سرمایهداری ابراهیمی به معنای افزایش قابل توجه قدرت اتمی، موشکی و نظامی در این جبهه است.
۸) پاکستان نیز با تقویت سیاسی و نظامی خود به طور آشکاری تمایل به پیوستن به جبههی ضد سرمایهداری را دارد. این کشور در نزاع اخیر خود با هند سطحی از برتری را آشکار ساخت که از این کشور یک پشتوانهی قابل توجه در عرصهی نظامی برای جبههی ضد سرمایهداری ابراهیمی میسازد.
۹) برزیل میتواند به دلیل عظمت و ثروت خود کشوری تعیینکننده برای هر یک از دو جبهه در منطقهی آمریکای جنوبی باشد. به نظر میرسد که دولت چپ در این کشور در حال تنظیم سیاست خارجی و اقتصادی این کشور قدرتمند به سوی جبههی ضد سرمایهداری ابراهیمی باشد.
۱۰) ایران را شاید بتوان در شرایط کنونی حلقهی ضعیف زنجیرهی جبههی ضد سرمایهداری ابراهیمی دانست. ضعیف از حیث اقتصادی و سیاسی. نظامی که از مشروعیت اجتماعی برخوردار نیست و قربانی فساد و سوء مدیریت خود است. مشکلات لاینحلی دارد که اجازه نمیدهد به عنوان یک مهره یاریدهنده در این جبهه عمل کند و بیشتر نیازمند کمک است. بدیهی است که بدون تغییراتی مهم در داخل برای تقویت مدیریت کشور و دخالتدهی جامعه در آن، ایران به عنوان عنصری که این جبهه باید برای آن هزینه کند تا از آن خرج کند باقی میماند.
این موارد تصویری از آن چه در راهست را میدهد. در جبههی سرمایهداری ابراهیمی چهار قدرت دارای سلاح هستهای میباشند: ۱) ایالات متحدهی آمریکا، ۲) بریتانیا، ۳) فرانسه و ۴) اسرائیل. در جبههی ضد سرمایهداری ابراهیمی این تعداد مشابه است: ۱) چین ۲) روسیه ۳) کرهی شمالی ۴) پاکستان. هند میتواند با پیوستن خود به این جبهه به عنوان قدرت پنجم اتمی آن، یک جبهه را از حیث اتمی قویتر سازد.
این شکلبندی کلی رویارویی است که در سطح جهانی در حال ترسیم شدن است و به نظر میرسد که از این پس تمامی رویدادهای مهم در کرهی زمین تابعی از این صفبندی این دو جناح محسوب شود، چه این رویدادها مستقیم به این یارگیری دو جبهه مرتبط باشند و چه غیر مستقیم.
انتخاب سایر کشورها
فراموش نکنیم که ۲۰۰ کشور در جهان وجود دارد و تا همگی معلوم کنند که در کجای این جبههبندیها قرار میگیرند وقت لازم است. اما در صورتی که کشورهای در رأس این دو جبهه با هم درگیری نظامی پیدا کنند این روند به سرعت تشدید شده و یک جهان به شدت دو قطبی شکل خواهد گرفت.
نگارنده یک بار دیگر یادآور میشود که پارامتر تعیینکننده در این میان شرایط اقلیمی است. این امر به قدری مهم است که ممکن است تمامی محاسبات بالا را برهم زده و به سوی یک نوع تقسیمبندی جدید و بیسابقه طول دهد. به این معنا که کل کرهی زمین به دو بخش تقسیم شود: ۱) بخش قابل حیات ۲) بخش غیرقابل حیات. میتوان حدس زد که این واقعیت اقلیمی بتواند با جبههبندی دوگانهی فوق ترکیب شده و نوع دیگری از رویارویی یا صفبندی جهانی را سبب شود.
نتیجه این که جهان وارد فاز برون رفت از شکل بندی کهن و ورود به شکلبندی جدید شده است. این فاز چند سالی وقت خواهد گرفت -برخلاف قرنهای گذشته که چند ده سالی طول میکشید-. ورود فنآوریهای نوین از یک سو، کاهش منابع طبیعی مانند آب از سوی دیگر، چالشهای بزرگ دیگر اقلیمی مانند گرمایش زمین و خشکسالی و نیز سیل و فرونشست زمین و آتشسوزی و غیره، جهان را از همین 2025 به سوی موقعیتی میکشاند که در آن دو جبههی سرمایهداری ابراهیمی و جبههی ضد سرمایهداری ابراهیمی با یکدیگر به خاطر این دلایل تحت فشار شرایط اقلیمی روبرو خواهند شد.
اگر این رویارویی شکل نظامی به خود بگیرد از دل آن یک نبرد اتمی در قالب جنگ جهانی سوم بیرون خواهد آمد. در غیر این صورت، چالشها به طور عمده سیاسی و اقتصادی باقی خواهند ماند. سرنوشت سیاه بشر یا از طریق یک جنگ تمامعیار هستهای است یا به واسطهی تشدید چالشهای اقلیمی و به احتمال زیاد ترکیبی از این دو.
در این میان باید دید که ملتها در چه حد و به چه شکل در تعیین سرنوشت خود دخالت میکنند و از جمله ملت ایران.#
_________________________________________
برای دنبال کردن برنامه های تحلیلی نویسنده به وبسایت تلویزیون دیدگاه مراجعه کنید: www.didgah.tv
جهت اطلاع از نظریهی «بینهایتگرایی» به این کتاب مراجعه کنید:
«بینهایت گرایی: نظریهی فلسفی برای تغییر» www.ilcpbook.com
ایکس (توییتر) :@KoroshErfani
مقالات مرتبط
در همین مورد