حکومتهای خودکامه عمری طولانی، اما پایانی کوتاه دارند. عمر طولانی آنها به خاطر حفظ کنترل تمامی جنبههای حیات یک جامعه است، پایان کوتاه و سریع آنها به دلیل از دست دادن کنترل تمامی جنبههای حیات جامعهست.
حکومتهای متعارف عمر بیشتری دارند و پایان آنها نیز طولانی است، چرا که در پی کنترل همه چیز نیستند و به همین دلیل میتوانند پیوسته اموری را تحت کنترل خویش حفظ کنند و بمانند.
مثال ایران
جمهوری اسلامی ایران نمونهی بارز یک حکومت خودکامه بوده است. بعد از یک عمر طولانی تقریبن نیم قرنه، به ناگهان در حال از دست دادن مدیریت همه چیز است تا یک فروپاشی سریع را تجربه کند. ساختار رهبری آن در واقع بساط اعمال قدرت رهبر آن است، با ضعف و پیری و مرگ رهبر آن، ساختار غیر قابل مدیریت میشود.
لئونید برژنف آخرین رهبر کاریزماتیکی بود که نظام خودکامهسالاری اتحاد جماهیر شوروی را پیش از آغاز ریزش آن نمایندگی میکرد. در نبود یک جانشین خودکامهی مشابه، نظامهای سوار بر فرد خودکامه زیاد دوام نمیآورند. رژیم آخوندی نیز پس از خامنهای جایگزینی برای وی ندارد، فردی که بتواند به عنوان یک خودکامهی مورد قبول همه مدعیان قدرت همان نقش را ایفاء کند، به همین دلیل، از هم میپاشد.
از هم پاشی حکومت در کشوری که همه چیز را حکومت مدیریت میکند به معنای فروپاشی مکانیزمها و ساختارهای مدیریت است. از هم پاشی مدیریت در یک کشور معادل از هم پاشی آن کشور است. ایران در انتظار این روند است.
تنها شیوهای که حکومتهای خودکامه میتوانند از انداختن کشور در درهی سقوط جلوگیری کنند این است که پیش از رسیدن به مرحلهی حساس، شرایط انتقال قدرت به نیروهای خودکامهی قادر به مدیریت متعارف کشور را فراهم کنند. اگر چنین کنند، حاکمیت خودکامه میرود اما کشور میماند؛ مانند بسیاری از دیکتاتوریهایی که در آمریکای لاتین و آسیا به دولتهای متعارف تبدیل شدند و کشورشان ماند. رژیم خودکامهی ایران چنین نکرده است و برای این کار نیز بسیار دیر است.
چه در انتظار ایران است؟
مردم ایران در طول نیم قرن گذشته بسیاری از رویدادهای مهیب را تجربه کردهاند: انقلاب، کشتار و سرکوب، جنگ، جنبشهای اعتراضی، فقر اقتصادی، تنشهای داخلی و خارجی. اما یک چیز است که مردم ایران تجربه نکردهاند: فروپاشی ساختارهای مدیریتی. نو بودن این موقعیت به معنای غافلگیر شدن کابوسوار دهها میلیون نفر است.
میدانیم که ایرانیان به طور نظری چندان نمیآموزند، به شکل عملی یاد میگیرند. به همین دلیل، توضیح نظری فروریزش ساختارهای کشور توسط کارشناسان و دلسوزان و رسانهها برای آنها امری ملموس و قابل فهم نیست. از همین روی نسبت به تمام هشدارهای ارائه شده بیاعتناء هستند و حاضر به اقدامی برای پیشگیری از سقوط مدیریتی نبوده و هنوز هم نیستند. مشکل این است که وقتی این روند آغاز شود، برای هر گونه درس گرفتن و اقدام کردن دیر خواهد بود.
دلیل مطلق شدن بنبست تاریخی ایران، در صورت فروریزش ساختارها، از یک سو وخامت بیسابقهی مجموع اوضاع داخلی و از طرف دیگر، توطئههای متعدد دشمنان بیگانه و در رأس آنها اسرائیل است. ترکیب این دو کمترین شانسی را برای رهایی کشور از خطر تجزیه و جنگ داخلی نخواهد گذاشت.
از حالا باید به فکر آن بود که آیا امکان زنده بودن و زندگی کردن در یک ایران از هم پاشیده چگونه خواهد بود. چه تعدادی از بین خواهند رفت و چه تعدادی به جای خواهند ماند. برای به دست آوردن آب و نان چه باید کرد.
تغییر محور آینده
میبینیم که موضوعات مربوط به ایران در حال تغییر هستند. از اندیشیدن به راه حلی برای ایران در کلیت و تمامیت خود، ایرانیان به تدریج و به طور جبری به سوی آن خواهند رفت که با ایرانی که تمامیت خود را از دست میدهد چه باید بکنند. از یافتن راه حلی برای تغییر رژیم به سوی این که چگونه در ایران تجزیه شده و بدون رژیم باید دوام آورد کشیده خواهند شد.
اینها همه عوارض یک تاخیر تاریخی است: تاخیر در یافتن راه حلی برای پایان بخشیدن «داوطلبانه» یا «اجباری» به حاکمیت خودکامهسالار. «داوطلبانه» از جانب خود حکومت و یا «اجباری» از سوی جامعه. نه این کاری کرده است نه آن. اینک نیز برای هر دو دیر است. به سوی یک آشوب تاریخی میرویم که، در انتهای آن، چیزی از ایران به جای نخواهد ماند. یک آشوب که گویایی پایان امکانپذیری مادی و غیرمادی تمامیتی به نام ایران خواهد بود.
ایران تنها نیست
این خبر بسیار بدی برای کشورمان است. اما ما تنها نیستیم. موقعیتی مشابه در افغانستان نیز در جریان است. کشوری که از هر ده نفر، نه نفر در فقر و گرسنگی مطلق هستند و به زودی جز جنگ در درون و بیرون خود چیزی برای تقدیم به بشریت ندارد. پاکستان و ایران دو کشوری هستند که در کنار مشکلات خود، عوارض این فروپاشی درون افغانستان را در قالب جنگ و هجوم میلیونی مهاجرین فراری تجربه خواهند کرد.
ترکیب فروپاشی قریبالوقوع اقلیمی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در ایران و افغانستان، کل منطقه را مانند باتلاقی به پایین خواهد کشید. پاکستان، ترکیه، کشورهای آسیای مرکزی و نیز کشورهای عرب خلیج فارس به تدریج به درون آن کشیده خواهند شد. با استقرار جنگ و آشوب در این منطقه، اقتصاد منطقهای و حتی جهانی از کار افتاده و قدرتهای بزرگ به جان کشورهای کوچک خواهند افتاد، پیش از آن که با هم درگیر شوند. جنگهای جهانی با جنگهای کوچک محلی آغاز شدهاند.
نتیجه آن که آیندهی ایران و جهان روشن نیست، بسیار تیره است. یک دومینوی فروپاشی برای تمدن بشری در سیارهی زمین در راهست. از ایران و افغانستان -در کنار سودان و نوار غزه و کرانهی باختری و سوریه و لبنان- شروع میشود و به تدریج تمامی جهان را در برخواهد گرفت. کشوری نیست که از این مهلکه جان سالم به در برد، همه در صفاند و نوبت هر کدامشان، یکی بعد از دیگری، خواهد رسید.
در این میان امید تنها چیزی است که باید حفظ کرد، امید واقعی یا حتی کاذب فرقی نمیکند، بدون آن نمیتوانیم بهانهای برای هر روز صبح بیدار شدن داشته باشیم. بهتر است که به جای عزاداری سازماندهی کنیم.#
_________________________________________
برای دنبال کردن برنامه های تحلیلی نویسنده به وبسایت تلویزیون دیدگاه مراجعه کنید: www.didgah.tv
جهت اطلاع از نظریهی «بینهایتگرایی» به این کتاب مراجعه کنید:
«بینهایت گرایی: نظریهی فلسفی برای تغییر» www.ilcpbook.com
ایکس (توییتر) :@KoroshErfani
مقالات مرتبط
در همین مورد